اول از همه این لینک رو حتما ببینید
این لینک رو هم ببینید
این روزها اسم افراد زیادی نقل محافل شده.
زنده یاد شاپور بختیار و وکیلی راد (از اعضا تیم ترور بختیار).
حاج احمد یزدانفر (محافظ موسوی)
کلوتید ریس ، کاکاوند
کمانگر ، علم هولی و ….
سارکوزی
….
درک ماجرای تعویض کاکاوند و وکیلی راد با کلوتید ریس برای من خیلی سخته ، سخت تر از اون درک اینکه یک طرف معامله فرانسه هست ، و سخت تر از همه اینها اینه که فرانسه داد حقوق بشر میزنه و خودش رو مهد دموکراسی میدونه اما یه قاتل رو معامله می کنه.
از همه شعارها بدم میاد.
لعنت به هرچی اسم قشنگ و دهن پرکنه.
لعنت به سیاست که کثیف تر از اون چیزی نیست.
لعنت به حقوق بشر از نوع فرانسویش.
لعنت به هرچیزی از نوع خارجیش.
نوشته شده در سیاسی
امروز به اکثر نوشته های کسانی که نوشته هاشون رو دوست دارم سر زدم.
به نقل از مسعود بهنود :
اهدای جایزه معتبر میلتون فریدمن به اکبر گنجی، که چنان که گفته می شود بعد از جایزه صلح نوبل در زمره معتبرترین تحسین هایی از این دست قرار دارد، آدمی را وامی دارد تا با چشمی گریان و چشمی خندان خبر را بشنود.
چشمی گریان از آن رو که این فلات مصیبت خیز، سال ها و سده هاست که در گیر چالش برای پذیرش دستاوردهای مدرن بشری مانده است، در مرحله چالش سنت و مدرنیته. چرا همچنان بزرگ ترین خبر ما برای جهانیان مبارزات حق طلبانه ایرانیانی است که باید از جان بگذرند تا جهانشان بشناسد و قدر ببیند. کجاست سهم ما ایرانیان در میان عالمان و کاشفان، صلح سازان، یکی که محمد خاتمی بود و طرح گفتگوی تمدن ها آورد دیدید که توسط سیاه اندیشان از کرده پشیمان شد گرچه جهان نشد. اما کجاست نام های ایرانی حتی بر روی محصولات صنعتی جهانگیر، بگو نوعی آدامس، بگو نوعی نوشابه ای، بگو مدل لباسی، بگو یک مدل ریاضی، بگو یک مارک ماشین حساب، بگو یک نوع ماشین رختشوئی. بعد از الکل کدام ساخته متداول بشری از این خاک در دفتر هستی به نام ما ثبت است.
به ویژه این ها را در روزگاری به یاد می آوریم که نام ایرانیان حتی در نمایشنامه ها و فیلم های هالیوودی هم شد ملازم با تروریسم و معامله هسته ای و… با گفتن این که جنگ روانی است مشکل حل نمی شود. ما داریم در ذهن جهان به این عناوین حک می شویم.
چشمی گریان از آن رو که نام صدها ایرانی در پشت تحقیقات معتبر، جوایز علمی، پیشرفت های دانشگاهی و موسسات پیشرو علم مدرن هست، اما بیشترشان تبعیدی یا نسل دوم ایرانیان هستند با تابعیتی دیگر، بیشتری فارسی نمی دانند و این موقعیت را بعد از هجرت از خانه پدری کسب کرده اند.
چشمی گریان از آن رو که جز سخنان یاوه و رجزهای خالی از وجه برای جهان خبری نمی سازیم، چه وقتی آخرین پادشاه دست در جیب بالای کتش می خواست به چشم آبی ها درس حکومتداری بدهد بی آن که مردمانش را خوب بشناسند و بداند که آن ها چه می خواهند، چه سی سال اخیر که مدیران جامعه با کپی برداری از یکی از قدیمی ترین روش های قبیله داری با سیاست خارجی ضعف کارآمدی را می پوشاند. هر چه عقب تر می افتند بر ارتفاع ادعاها و شعارهایشان می افزایند. با یک سیاست خارجی بحران زا [به زبانی تهرانی ها انگولکی] بحران به وجود می آورند و آن شرایط هیجانی را بهانه می کنند برای دو کار [هم متحد نگاه داشتن مردم پشت سر قدرت موجود و برانگیختن غرور آن ها، هم پوشاندن ناکارآمدی و فسادشان]. این که آخرین نمونه از این نوع حکومتداری با جامعه عراق چه کرد ظاهرا مشکل اینان نیست. این که ایدی امین که تخت خود بر دوش تاجران انگلیسی گذاشت سرانجام چه حاصل برد و به مردمش چه داد موضوعشان نیست، حتی این که حاصل چهل سال غرورفروشی معمرقذافی با مردم لیبی چه کرده و هم اکنون سیف الاسلام پسرش به کدام معامله مشغول است به ظاهر همتایان وی را نگران نمی کند.
و خبر جایزه معتبر بین المللی برای اکبر گنجی را با دلی خندان می توان پذیرفت از آن رو که نشان از آن دارد که جوانان و نسل آزادی طلب ایرانی تنها نیستند. خبر می رسد که از یکی از این گوشه ها، کسانی صدای شما را شنیده اند.
اکبر گنجی به حق یکی از پایداران بر سر عهدی است که از بیست و چند سال پبش گروهی از بچه مذهبی ها با خود و خدای خود بستند تا ظلم را تحمل نکنند حتی اگر از جانب همراهان سابقشان باشد و از سوی نظامی که در ابتدا و در نوجوانی خواستارش بودند. او وقتی از ایران به در آمد که دیگر به راستی جایش نبود و جانش فقط داشت هزینه و هیزم آتشی کم فروغ می شد. مگر نه که جان های عزیزی همچون پروانه و داریوش فروهر یا سعیدی سیرجانی با رفتن جانسوزشان موجی چنان برنینگیختند که باید. من این را روزی به خود گفتم که گنجی به دلیل اعتصاب غذا در حال مرگ بود و ما سخت نگران او، و همه آن ها که در برابر بیمارستان میلاد به اعتراض گرد آمده بودند از دویست تن بالا نرفتند و از اول صف که دکتر ملکی بود و مهندس سحابی تا میانه ها که فریبرز رییس دانا بود و علی افشاری و دانشجوهای جوان تا دیگرانی که هم اکنون مانند عماد باقی به زندان اندرند یا به سرنوشت هائی مانند گنجی مبتلا. بیشترشان را می شناسیم، حاضران همیشگی این غمکده ها را. آن زمان از خود پرسیدم یعنی برای وداع با بابی ساندز امروز ایران و حضور در صحنه ای چنین جانگزا و شهادت بر چنین از جان گذشتگی در شهری نه میلیون نفری، تنها دویست نفر.
پس از آن که اکبر گنجی، با همه اکراهی که داشت به خواست سیاسیون و اهل اصلاح در خارج ماند، باز طرح هائی به میدان آورد که گرچه نتوانست همه ایرانیان در تبعید را به خود بخواند و دور هم گرد آورد اما کوشید فضایی بسازد که در داخل کشور، محدودیت های امنیتی و پلیسی از دسترش اصلاح طلبان و آزادی خواهان دور می دارد. به نامداران عرصه علم در جهان سر زد، با آنان گفت و شنید، طبعش آرامی ندارد و آرام نماند. موفق بود یا نبود سخنی دیگرست. اگر عملکردهای غرب را می شناخت بی شک حاصل کارش به از این می بود. اصل آن است که گنجی به هزار حسن و ده عیب که دارد، اما راستگوست، حتی زمانی که تکروی می کند و دافعه دارد باز صداقتش قابل انکار نیست، دلبستگی عمیقش به رستگاری جامعه ای که از آن برآمده جای تردید ندارد. گاه فغان دوستان و همراهانش از گفته ها و نوشته های او به هوا رفته، زمانی سخنش را نابهنگام و دور از مصلحت دیده اند اما نشنیده ام کسی وی را متهم کرده باشد که ریا می کند یا قصد بازارگرمی دارد.
جایزه معتبری که به اکبر گنجی تعلق گرفت، نشانی است از شناخته شدن ارزش حرکت آزادی اندیشی و دموکراسی خواهی ایرانیان برای جهانیان. این جایزه بی گمان به گنجی فرصت خواهد داد تا چنان که می خواهد طرح های خود را برای مبارزه با خودکامگی روان تر جلو ببرد. دیده ایم که پیش از این اهدای جایزه نوبل صلح به بانوی ایرانی شیرین عبادی چه امکان های تازه داد. خانم عبادی از همان سال تاکنون از پا نایستاده، بیشتر دیگرانی که جایزه نوبل صلح را گرفته اند دیده اید که حرکتی ندارند اما خانم عبادی چرا از این جایزه فرصتی تازه و موقعیتی افزون ساخته است برای پیشبرد اهدافی که همواره در سر داشته است. او همچنان حکایت چالش آزادی خواهانه ایرانیان را در این سو و آن سوی جهان به نقل می آورد و زنده نگاه می دارد.
چنان که محقق دردکشیده مهرانگیز کار، بعد از تبعید دمی فارغ از دغدغه عدل و تساوی حقوقی آدمیان نیست گیرم زنانی که دیده بودم از بامدادان در راهرو دفترش گرد می آمدند تا مگر وکیلشان داد آنان را بستاند اینک سال هاست که با در بسته دفتر وی روبرو می شوند. چنان که در ماه های اخیر جوایزی که به شادی صدر نسل دیگر از زنان حقوقدان ایرانی تعلق گرفته راه را برای کاری مشابه گیرم از مسیری دیگر هموار می دارد. پروین اردلان و دیگر مدافعان حقوق زن در ایران نیز از این کلیت جدا نیستند. بدگوئی مدام رسانه های تندرو داخل کشور از شیرین عبادی، مهرانگیز کار، اکبر گنجی و شادی صدر خود بهترین گواه است که کوشش های اینان موثر افتاده است. همان ها که اگر موقعیتی علمی و جهانی به نصیب برده اند صرف همان مبارزه ای شده است که به هجرت و تبعید خودخواسته دچارشان کرده. و از این همه جز تداوم و اوج گیری جنبش مدنی مردم ایران بر نمی آید.
———————————————————————————————————-
به نقل از گیله مرد :
سفیر پیشین اسراییل در ایران ؛ آقای MEIR EZRY – که سالها سفیر دو فاکتوی آن کشور در میهن ما بود – در کتاب خاطرات خود می نویسد :
یک روز دکتر منوچهر اقبال رییس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران از من خواست که نسخه ای از نشریه PETROLEUM INTELLIGENCE را برایش فراهم کنم ( این نشریه در امریکا چاپ میشد و فقط برای مشترکانی فرستاده میشد که سالانه معادل هزار پاوند پرداخت کنند )
در یکی از شماره های این نشریه یک نویسنده مشهور اسراییلی بنام Meyer نوشته بود که رضا فلاح یکی از مقامات بلند پایه شرکت نفت و از مشاوران مورد اعتماد شاه ؛ مبلغ یک میلیارد دلار در یک کمپانی نفتی سرمایه گذاری کرده است .
دکتر اقبال بعد ها گفت : نسخه ای از این مقاله را به شاه تسلیم کردم ؛ شاه آنرا در جعبه آشغال انداخت و با خشم گفت : آنها غیر از این مزخرفات چیز بهتری ندارند بنویسند ؟؟
اقبال در همان زمان به سفیر اسراییل گفته بود که : راستش من از رابطه شاه و فلاح سر در نیاورده ام .
سفیر پیشین اسراییل در ایران می نویسد : بعد از انقلاب ؛ روزی فلاح را در لندن دیدم . به من گفت یک کمپانی نفتی امریکایی به مبلغ ۹ میلیارد دلار بفروش میرسد . اگر من می توانستم دو شریک دیگر پیدا کنم می توانستم این کمپانی را بخرم !
من از او پرسیدم : آیا سه میلیارد دلار سهم شما برای خرید این کمپانی حاضر است ؟
و او در جواب گفت : YES .THAT WILL BE NO PROBLEM
در سال ۱۹۷۰ یک سودا گر امریکایی بنام MARC RICH ضمن تبانی با دست اندر کاران بلند پایه شرکت ملی نفت ایران توانست نفت ایران را به قیمت ارزانی بخرد وبا فروش آن در بازار های جهانی میلیارد ها دلار به جیب بزند . گفته میشود آقای رضا فلاح شریک ایشان بوده است .
این بازرگان امریکایی که بعد ها بسبب اختلاس به زندان افتاده بود توسط آقای بیل کلینتون مورد عفو قرار گرفت و از زندان رهایی یافت
آقای رضا فلاح در محافل بین المللی بعنوان The Shah’s Bagman نامیده میشد . یعنی اینکه جامعه بین المللی میدانست که آقای رضا فلاح دلال بازرگان دیگری بنام آقای آریامهر است .
نوشته های گیله مرد همیشه برای من خیلی جالب بوده. با اینکه تفاوت سنی نسبتا زیادی با هم داریم ولی حس می کنم نگاهش مال همین امروزه.
برچسبها:گیله مرد ، مسعود بهنود
نوشته شده در دوست نوشت
چند شب پیش توی یه باغ دور آتیش نشسته بودیم ، داشتیم مشاعره می کردیم ، یکی از شاگردام این شعر اخوان ثالث رو خوند و نمی دونم چرا من حالم گرفته شد.
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آیینه بهشت اما……. آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
نوشته شده در شخصی نوشت
اندر باب “عدالت محوری”
بعضی وقتا دیدی حقمون رو که میخورن چقدر به دلمون میشینه ؟!! چه فاز خوبی بهمون میده ؟!! صدامون هم در نمیاد!!
تازه فهمیدم دلیلش همین “محور” عدالت هست !
عدالت با اون محورش از ما آدما فاحشه هایی ساخته که توی هیچ روسپی خانه ای نمونه اش پیدا نمیشه.
امروز زنگ زدم یه چیزایی رو بهش حالی کردم.
تازگیا درگیر یک سری بحث های گروهی شدم درباره موضوعاتی چون بکارت,خیانت,قرآن,حقوق زنان,اخلاق,مذهب …..
همه ذهن و فکرم رو مشغول کرده.
آیا داشتن یا نداشتن بکارت ربطی به داشتن یا نداشتن شرافت داره ؟
اگر بفهمی همسرت بهت خیانت کرده , چه عکس العملی نشون میدی؟
آیا قرآن زیبایی هایی هم دارد ؟
مذهب یا علم اخلاق؟ کدومش میتونه آدم رو به سعادت برسونه؟
…..
بعضی وقت ها هیچ کاری ندارم که تو زندگیم انجام بدم , اما بعضی وقتا اینقدر کار و مشغله زیاد میشه که وقت نمیکنی ببینی دور و برت چه خبره. از این حالت بدم میاد.
همیشه دوست دارم مال خودم باشم و برای خودم زندگی کنم نه برای انجام کارهام یا رسیدگی به مشغله هام. البته توی دنیایی زندگی میکنیم که این آرزوی من خیلی میتونه خنده دار باشه.
نوشته شده در شخصی نوشت
صدای جهان رو خیلی دوست داشتم. تازه شیرازی هم بود.
نوشته شده در دستهبندی نشده
نوشته شده در شخصی نوشت
دیدنش خیلی جالبه
نوشته شده در شخصی نوشت
آفرین به هادی خرسندی با این طنز زیبا.
دستش درد نکنه که با این طنز , یاد این مرحومو شب عیدی زنده کرد .
آیت الله گربه نره در مسابقه بیست سوالی
(برادران پاسدار از قبل پاسخ سؤال را به او گفته اند و سفارش کرده اند لو ندهد و از مسیر طبیعی به جواب برسد.)
————————-
دینگ!
ـ حضرت آیت الله منتظری، بفرمایید سوال کنید.
- منا موگوید؟
- بله بفرمائید. یک سؤال شد.
س ـ موزِس؟
ج ـ براوو، سوال شما موز بود. تبریک میگم که در همان جواب دوم برنده شدید!
س ـ پوست هم دارد؟
ج ـ بله. البته. ولی دیگر مهم نیست.
س – چرا مهمه. اگه بندازن زیر پای کسی اهمیتش معلوم میشِد.
ج – حق با شماست.
س – من تجربه دارم.
ج – درست میفرمائید.
س – خدا بیامرزد مرحوم اماما.
ج – خدا رفتگان همه را بیامرزد.
س ـ نارگیلس؟
ج ـ خیر. سوال شما همان موز بود که اول فرمودید.
س ـ ایرانی ها میخورن؟
ج ـ بله.
س ـ فریب خاتمی یس؟
ج ـ خیر. موزس!
س ـ کمرش قوس دارد؟ خم شدس؟
ج ـ بله.
س ـ توی اوین زیر شکنجه بودس؟
ج ـ خیر. در اوین موز را شکنجه نمیدهند.
س ـ منوچهر محمدی نیس؟
ج – خیر.
س – جهانبگلو هم خودم میدونم که میگین خیر.
ج – بله.
س ـ توی جیب جا میگیرد؟
ج ـ بله.
س ـ رشوه س؟
ج ـ خیر.
س ـ پوستش را میکنن؟
ج ـ بله. پوستش را میکنن.
س ـ احمد باطبی اس؟
ج ـ خیر.
س ـ خاصیت خیلی دارد؟
ج ـ بله.
س ـ خاطرات هشتصد صفحه ای منس؟
ج ـ خیر.
س ـ موز نیست؟
ج ـ عرض کردم بله. همان اول درست فرمودید.
س ـ درخت دارد؟
ج ـ بله.
س ـ پسته رفسنجونس؟
ج ـ خیر.
س ـ رهبر هم میخورد؟
ج ـ بله.
س ـ پول نفتس؟
ج ـ خیر.
س ـ هسته دارد؟
ج ـ خیر.
س ـ دونه چی؟
ج ـ خیر.
س ـ انگور بی دونه نیست؟
ج ـ خیر. سوال شما موز بود.
س ـ پوشاکیس؟
ج ـ خیر.
س ـ تی شرت خونی نیست؟
ج ـ نه خیر.
س ـ عالیجناب سرخپوش نیست؟
ج ـ خیر. رنگش زرد است.
س ـ عالیجناب زردپوش نیست؟
ج ـ خیر.
س ـ فیدل کاسترو هم میخورد؟
ج ـ بله.
س ـ مونیکا هم میخورد؟
ج ـ بله.
س ـ سیگار برگ نیست؟
ج ـ خیر.
س ـ از خارج وارد میکونیم؟
ج ـ بله.
س ـ کارشناسی انگلیسی نیس؟
ج ـ خیر.
س ـ من تا حالا خوردم؟
ج ـ فکر میکنم.
س ـ رودست از امامس؟
ج ـ خیر.
س ـ چندتا سوال شد؟
ج ـ سی و سه تا.
س ـ در اصفهانس؟
ج ـ در اصفهان هم یافت میشود.
س ـ در اردکان چی؟
ج ـ در اونجا هم دیده شده.
س ـ عمه پرزیدنت خاتمی نیس؟
ج ـ خیر.
س ـ جان من عمه خاتمی نیس؟
ج ـ عرض کردم خیر، سوال شما موز بود.
س ـ حیف شد. کاشکی عمه خاتمی بود.
ج – ممنون که در این برنامه شرکت کردید.
س –میشِد از این موز خواهش کونین قربون آقای خاتمی برد؟
کی سال , نو شد که ما نفهمیدیم ؟؟
نوشته شده در شخصی نوشت
بعضی وقتا آدم سفر میکنه که دلش باز شه . اما مهم اینه که به کجا سفر میکنه. نه اینکه به شهری بره که تازه دلش بیشتر بگیره.
کلا اگه قصد عوض کردن آب و هوا دارید مشهد نرید ! یا اگه رفتید برید اطراف وکیل آباد و سجاد و … هتل پیدا کنید! یه شاندیز و طرقبه هم برید که بیشتر بهتون حال بده !
به هرحال.
چیزی که منو عذاب میده, شهر مشهد, خیابون امام رضا یا چهره هایی که به سمت حرم سرازیرن نیست , عذاب من از حماقت مردم هست.
یه عده ای فقط میرن توی حرم که در و دیوار و زمین و …. رو ماچ کنن ! دٍ آخه ابله , نکن این کارو. این جاهایی که تو ماچ میکنی کثیفٍ. نمیفهمی ؟ آخه واسه چی ماچ میکنی ؟ یعنی میخوای به امام رضا ارادتو نشون بدی ؟ میخوای بگی دوسش داری ؟ چرا آخه با آب این حوض ها دست و صورتتون رو میشورید یا وضو میگیرید ؟ چرا اینقدر پَچَل بازی در میارید ؟ من نمیدونم کدوم احمقی رسم کرده , کسی که میخواد از حرم خارج بشه حتما باید برگرده یه تعظیم به حرم بکنه و بعد خارج بشه !! نکنید تورو خدا. با این کار یعنی میخواهید ارادتون رو نشون بدید ؟
حالا چرا همه جای بدنتون بو میده وقتی میاید حرم ؟ نمیشه این ریش هاتون رو بزنید ؟ یا اگه نمیزنید حداقل نمیشه مرتبش کنید ؟ چرا موهاتونو شونه نمیکنید ؟ اینها دیگه ناشی از فرهنگ خودمونه نه حکومتی که رومون سواره (متاسفانه)
اگه قرآن رو قبول دارید , کجای این قرآن نوشته کثیف باشید ؟ کجاش نوشته میتونید به کسی غیر از خدا تعظیم کنید ؟ به پیر به پیغمبر که امام رضا هم مثل من و شما بود, حالا شاید یکم بهتر بود پس سعی کنید مقام خدایی بهش ندید. ازش طلب شفا یا هر چیز دیگه ای نکنید . به خدا همه اینهایی که میگن ائمه واسطه فیض هستن , جز دروغ چیزی نمیگن. خدا واسطه نمیخواد. مگه خدا دکان دلالی باز کرده ؟
شیعه یه روز توی ایران بخاطر مخالفت با خلفای عرب که ثنی بودن رشد کرد بدون اینکه پایگاه مردمی داشته باشه. (فقط برای نشون دادن مخالفت) تا اینکه شیخ صفی الدین اردبیلی اومد تیشه زد به ریشه شیعه و هرچی خرافات و خزعبلات بود قاطی تشیع کرد و حکام صفوی هم برای اینکه یک پایگاه مخالفت با عثمانی و اعراب بین مردم درست کنه , به شیعه ساخته دست شیخ صفی الدین اردبیلی بال و پر دادن و توی ایران رواجش دادن. و امروز باید شاهد باشیم که این تشیع ظاهری باعث از بین رفتن اخلاق و فرهنگ مردم ما داره میشه.
کلا از این بحث اعصابم خورد میشه.
حالا از این ها بگذریم , یه کتاب خیلی خوب و جالب و جمع و جور از مشهد گرفتم که واقعا نیازه هرکسی این کتاب رو بخونه.
“کتاب کوچک فلسفه” از گریگوری برگمن ترجمه کیوان قبادیان انتشارات آمه در ۱۶۸ صفحه به قیمت ۲۵۰۰ تومان.
در این کتاب , با انداختن نگاهی به زندگی و اندیشه فیلسوفان بزرگ دو هزار سال گذشته, به پیشینه ایده ها پی میبریم.این کتاب در ۲۴ فصل نوشته شده و هر فصل شامل شرح مختصری از زندگی یک فیلسوف و بحث مختصری درباره ی ایده های اصلی اوست.
این کتاب از تالس و سقراط و افلاطون شروع میشه به دکارت و جان لاک و هیوم و کانت و هگل و مارکس و روسو و نیچه و سارتر و ویلیام وان ارمن کواین میرسه.
مفاهیم به ساده ترین شکل توضیح داده شده. با اندیشه بزرگان فلسفه از ابتدا تا انتها میتونید آشنا بشید. و بهتره قبل از اینکه گاگول از دنیا بریم حداقل بدونیم سقراط یا سارتر چه آدم هایی بودن!!
خواهش میکنم حتما حتما این لینک رو بخونید. بازم خواهش میکنم که حتما بخونید.
نوشته شده در اجتماعی, شخصی نوشت, معرفی کتاب
خدا نکنه کار آدم گیر نامه رسون یه اداره بیفته !
راستی کسی از احمدی نژاد خبری داره ؟ یه چند وقته نیست, منم از بس کار داشتم یادم رفت سراغش رو بگیرم . اگه کسی دیدش , خبرشو برام بیاره.
یه چنتا کتاب دلم میخواد معرفی کنم . اما الان حال نوشتن ندارم . فقط اسمشونو میگم
طبل حلبی از گونتر گراس ترجمه سروش حبیبی از انتشارات نیلوفر
گدا از نجیب محفوظ ترجمه محمد دهقانی از انتشارات نیلوفر
دنیای سوفی از یوستین گردر ترجمه حسن کامشاد از انتشارات نیلوفر
جانٍ شیفته از رومن رولان ترجمه محمود اعتماد زاده انتشارات دوستان
تونل از ارنستو ساباتو ترجمه مصطفی مفیدی از انتشارات نیلوفر
درباره قهرمانان و گورها از ارنستو ساباتو ترجمه مصطفی مفیدی از انتشارات نیلوفر
سر فرصت یه توضیح درباره همه اینا میدم. بذار یکم گشادیم حل بشه . همشو توضیح میدم , توضیح که هیچ همه کتاب رو مینویسم.
نوشته شده در شخصی نوشت, معرفی کتاب
ترانه زیر سروده حامد مفتخر حسینی هست که واقعا مناسب حال و هوای این روزهای منه.
بعد از این ترانه شعر تولدی دیگر از فروغ رو مینویسم. نمیدونم چرا ولی الان حس میکنم باید این شعر فروغ رو بنویسم.
ترانه رو با توضیحات شاعر در زیر میارم :
خواب
چند شبی ست بعد از سالها خواب مادرم را می بینم. این ترانه را امشب به یاد او نوشتم. گیرم که من نوشتم ولی احتمالا او سروده باشد. بهتر است که در کلماتی که با رنگ قرمز مشخص شده اند، هجاهای کشیده یا بلند به صورت کشیده یا بلند خوانده شوند که شائبه ی ایراد وزنی از بین برود.
نشسته بودی گوشه ی اتاقم
کاغذای شعرمو تا می کردی
کتابارو می ذاشتی روی طاقچه
عکسای تازه مو نیگا می کردی
صدات پیچید میون خوابم:
((عین قدیما هنوزم شلخته س))
((ترو خدا کتاباشو نیگا کن ))
((پاشو پسر! خوابیدن چه وخته س؟))
دستاتو پاشیدی میون جونم
خونه پر از بال فرشته ها شد
رفتی نشستی گوشه ی اتاقم
اتاقم عین خونه ی خدا شد
اومدی دم گرفتی تنگ گوشم:
((چشاتو پشت خواب جا نذاری ))
((بلن شو و به آسمون نیگا کن))
((هنوز ته چشات یه چیزی داری ))
چشات دوباره رنگ رفتن گرفت
شونه ی خستگی هاتو تکوندی
یه لحظه برگشتی… مردد بودی…
با چادرت روی منو پوشوندی
رفتی واز خواب پریدم، انگار
اتاقم عین روز اولش شد
دور و برم ردی ازت ندیدم
نفهمیدم دلم دوباره چش شد
تندی دویدم طرف پنجره
بی اختیار پرده رو پس زدم
نیگام به آسمون ابری افتاد
که قطره قطره… چیکه چیکه… نم نم…
رفتی و هیچی مث چن لحظه پیش…
رفتی و هیچی مث بودن تو…
رفتی و حتی چادرت از اینجا…
رفتی و روز ازنو روزی از نو
رفتی و… گفتن نداره چی بگم؟…
تو که میدونی چی به روزم اومد…
رفتی و خوابم … چی بگم … زمین خورد
رفتی و از خواب پریدم چه بد!
——————————————————————————-
فروغ فرخزاد
تولدی دیگر
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه …
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
برچسبها:حامد مفتخر حسینی
نوشته شده در دوست نوشت, شخصی نوشت
امروز , مادرم , مادرش را از دست داد و من , پیرزن دوست داشتنی دوران کودکیم را.
امروز , روزِ مرگِ رنگِ زندگیِ ما بود.
نوشته شده در شخصی نوشت
به همین بسنده میکنم که من امروز از ایرانی بودنم احساس خجالت و شرمندگی میکنم. آدم هایی رو امروز توی خیابون دیدم که از کثیف ترین , کثافت های روی کره زمین هم کثیف ترن.
آدم هایی که برای خوردن شیر داغ و کیک حاضرن روحشون رو به شیطان بفروشن.
یاد رمان مرشد و مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف ترجمه عباس میلانی افتادم . اونجایی که مارگریتا روحشو به شیطان فروخت.اما مارگریتا عاشق بود.
امروز فهمیدم هرچی آدم فقیر تر باشه وجدانش هم راحت تر زیر پا میذاره. واسه همینه که برای حکومت کردن به مردم اونا رو بدبخت نگه میدارن که بتونن با وعده شندر غاز اونا رو مثل سگ دنبال خودشون بکشن. براشون پارس کنه.
یه مشت دختر چادری رو امروز دیدم ,نه تنها نشانی از انسانیت توی وجودشون ندیدم بلکه …
نمیدونم چرا ,ولی امروز مقام زن به مقدار قابل توجهی در نظرم فرو ریخت. (میدونم ۴تا شاخ شکسته نماینده همه مردم نیستن, میدونم مردها اوضاعشون از زنها بدتر هست ولی …)
ادامه دارد
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی, شخصی نوشت, معرفی کتاب
مطلب به روز شد.
نیک آهنگ یه مطلب خوب دیگه داده :
دیروز، مراسم یادبود احمد بورقانی در دانشگاه تورنتو بود. یکی از مهمانان مراسم، محسن کدیور بود که از طریق ارتباط ویدیویی، چند دقیقهای حرف زد.
باید دوستان لطف کنند و پادکست مراسم را منتشر کنند تا بتوان به جزئیات پرداخت. اما من کلیت ماجرا را از نگاه خودم میگویم.
این را هم اضافه کنم که برای کدیور، احترام زیادی قائلم. کدیور به خاطر دفاع از عقایدش زجر زیادی کشیده است.
- کدیور مسائل جالبی را مطرح کرد، از جمله اینکه تنها گروهی که میتوانند در مقابل نظام اسلامی قد علم کنند، کسانی هستند که با مسائل دینی آشنایی کامل دارند. اما نگفت که همین گروه روشنفکر دینی وقتی بازی را باید بر اساس قاعده تحمیل شده نظام پیش ببرد، چقدر بخت پیروزی دارد؟
- کدیور خطیب خوبی است، اما اطمینان زیادی به او نخواهید داشت. یکی از حاضران در جمع، این مساله را طرح کرد که سخنان کدیور، آدم را یاد سخنان ‘خمینی’ در پاریس می اندازد، اما بعدش میدانیم چه شد. کدیور هم البته در پاسخ همین توجیه را کرد که بعدش آدم باید بهتر عمل کند، اما جوابش به دل من یکی و تعدادی از حاضران ننشست.
- کدیور در جایی، برای نشان دادن قدرت و اعتبار جنبش سبز، هاشمی رفسنجانی را جزو رهبران جنبش خواند. یکی از حاضران هم با بدجنسی این مساله را علم کرد و از کدیور پرسید از کی تاحالا آقای هاشمی از رهبران جنبش شده؟ کدیور باز مجبور شد حرفش را درست کند و توضیح دهد که نماز جمعه بعد از انتخابات هاشمی بسیار اثرگذار بوده، و ای کاش هاشمی به این طرف میپیوست.
- کدیور در سخنانش، عملا سکولارها را فاقد اعتبار دینداران طرفدار اصلاحات دانست، و به مجموعهای که خودش عضو آنست را دارای توانایی جذب منتقدین بیشتر از بقیه و تاثیرگذارتر دانست.
- وقتی از کدیور در باره اعدامهای سال ۶۷ سوال شد، مبنا را نگاه آیت الله منتظری به عنوان استادش دانست. من منتظر جواب معین خود او بودم. اینکه چند سال بعد از نظر آیتالله منتظری، به این شکل محدود و گنگ پاسخ بگوید، قطعا برای من ناکافی بود.
- من با تعدادی از بر و بچههای فعلی و جدا شده ‘جرس’ در ارتباطم. در باره کدیور میگویند که یک ‘ولی فقیه’ است برای خودش. سانسورش، اساس ایدئولوژیک دارد، نه بر پایه استاندارد رسانهای (نقل به مضمون). نگاهش به دموکراسی از فیلتر روشنفکری دینی مدل خودش میگذرد. موقع حرف زدن، هنوز آخوندی است. متکلم وحده. البته دارد یواش یواش میبیند که دنیا اندکی متفاوت است و باید اندکی هم بشنود.
اگر دیروز، به این خاطر که مراسم بزرگداشت بورقانی عزیز نبود، چند تا سوال آبدار و جانانه از کدیور پرسیده میشد که به سادگی در موضع دفاعی بیافتد، میشد بهتر ارزیابی کرد که تفاوت کدیور در موقعیتی که وارد دیالوگ شده با زمانی که فقط حرف میزند چیست؟
برداشت من از کل ماجرا این است که فردی چون کدیور، تنها در ساختاری بر مبنای تعاریف ‘رفرمیستهای دینی’ میتواند به قدرت برسد یا تعیین کننده باشد. پس برای عرضه آنچه دارد، فضا باید در موقعیت خاصی باشد. او در فضای مشخصی میتواند تنفس کند. این فضا، به نظر من، بوی ‘آخوندیسم’ میدهد. این فضا، بوی بدی میدهد. من از خدای تعریف شده آخوندها اندکی میترسم.
دلم میخواست کدیور عمامه را کنار میگذاشت، با دیدی روشنتر، لا اقل از دید من، به دنیا مینگریست و منت سر من و امثال من نمیگذاشت که ‘فقط ما هستیم که میتوانیم از پس نظام’ بر آییم، و خیال کند که چون چنین است، بقیه باید خود را براساس طول موج او و یارانش تنظیم کنند.
————————————————-
خوب این هم نظر خودم راجع به این قضیه :
عده ای از آدم ها همیشه فکر میکنن نقششون توی دنیا به عنوان یک مصلح باید شناخته بشه. به تنهایی اوضاع رو تحلیل و در جهت یافتن راهکار, تئوری پردازی میکنن .
بعد این تئوری تبدیل به بک گراند تغییر ناپذیر (یا سخت تغییر پذیر) ذهنی این افراد میشه. همیشه موقع بحث های منطقی با این افراد دچار مشکل میشیم . میدونی چرا ؟
چون این افراد به دلیل داشتن این بک گراند ذهنی حاضر به پذیرش و قبول واقعیت های مسلم نمیشن. اونها همیشه میگردن و آدم هایی با نگرش شبیه خودشون رو پیدا میکنن , با اونها بحث میکنن و همیشه هم به جواب میرسن ولی این افراد در برابر افکار مخالف همیشه موضع میگیرن, قصد دارن اندیشه اشون رو تحمیل کنن, روی افکارشون تعصب دارن و این تعصب جلوی فعالیت صحیح مغز رو میگیره. این افراد ممکنه که متوجه بشن دارن اشتباه میکنن ولی به خاطر این تعصب فکری حاضر به قبول این مسئله نمیشن., اونها فقط قصد دارن این مفهوم رو به مخاطبشون القا کنن که من درست میگم , من اون کسی هستم که شرایط رو درست درک کردم , من اون کسی هستم که میشه بهم اعتماد کرد و تو , اون کسی هستی که داره اشتباه میکنه.
حالا مشکل اساسی اینه که کدیور و امثال کدیور که همگی آخوند هستن یا حداقل ادعای مذهبی و دینی دارن مثل سروش و مهاجرانی همیشه متکلم های وحده خوبی هستن.میدونی چرا ؟ چون بهشون یاد دادن که همیشه حرف بزنن اما گوش ندن ببینن بقیه چی میگن.این افراد نمیخوان از تاریخ درس عبرت بگیرن, متاسفانه این افراد به دلیل جایگاه ساختگی و فرمایشی که بین مردم پیدا کردن ,خودشون رو نماینده کل این جامعه میبینن. این افراد اسم روشنفکر دینی رو روی خودشون میذارن اما اصلا متوجه نیستن که این دوکلمه روشنفکر و دینی به هیچ عنوان با هم سنخیتی ندارن. مثل دو کلمه جمهوری و اسلامی که همیشه مثل دوتا خط متنافر نه تنها به همدیگه نمیرسن بلکه از همدیگه دور هم میشن, این دو کلمه (روشنفکر و دینی)هم بدلیل عدم تطابق اصولشون با همدیگه جبراً از همدیگه دور میشن. هر روز که مفاهیم جدیدی نظیر حقوق بشر,حقوق زنان , آزادی و آزاد اندیشی و …. در جوامع بشری شکل میگیره میتونیم ضعف و ناکارآمدی مذهب رو در مواجهه با این مفاهیم درک کنیم. روشنفکر های دینی همیشه دنبال این بودن که برداشت و بیانی تازه از دین رو به مردم عرضه کنن اما نگاه نمیکنن که این دین اصولا قابلیت سازگاری با این مفاهیم جدید رو نداره , اصولا این مفاهیم وصله هایی نیست که بشه با سنجاق و چسب به دین چسبوند , اما این افراد به اصطلاح روشنفکر قصد دارن همچین کاری رو انجام بدن.
بزرگترین ضربه به جنبش های مردمی توسط همین افراد (روشنفکر دینی) وارد میشه. اینها نظرشون اینه که توی جامعه امروز ما ,اکثریت مردم جامعه دینی جدید با شیوه های نوینی میخوان , در صورتی که اصلا چنین چیزی نیست. اگر کسی رو که تاحالا آب نخورده از آب بترسونی و بهش القا کنی که تو آب نمیخوای و به جاش چای بدی طرف بخوره و مدام بهش بگی که تو این چای رو میخوای و این چای میتونه عطش تو رو سیراب کنه , خوب معلومه که اون آدم دنبال آب نمیره ! به همون درک سطحی که تو و امثال تو از چای بهش دادین بسنده میکنه , همه میدونیم که چای چیز بدی نیست , اما میدونیم که نمیتونه جایگزین آب باشه! دقیقا امروز هم همین مسئله هست , این روشنفکر ها و غیر روشنفکر های دینی دارن به مردم القا میکنن که شما به دین نیاز دارید , این مذهب دقیقا همون چیزیه که نیاز های شما رو پاسخ میده,شاید این دین از لحاظ اخلاقی چیز خوبی باشه و باعث اتحاد و همبستگی مردم بشه .
اما دریغ از این که بیایم به این مردم نشون بدیم چیزی که امروزه احتمالا میتونه راهکار باشه , یه جامعه برآمده از شعور و آگاهی مردم نسبت به همه امور هست, مردم ایران تا حالا طعم دموکراسی رو نچشیدن , درک درستی از آزادی ندارن , نمیدونن این آزادی همون آب هست , همیشه از حقوقشون محروم بودن , بندگان خدا حق دارن که فریب روشنفکر های دینی رو بخورن, شاید اصولا این روشنفکر ها آدم های خوبی باشن, ولی نمیتونن جامعه رو به سمت درست هدایت کنن. هیج کس در اینکه مهندس بازرگان آدم خوبی بود شک نداره ولی متاسفانه اون هم به اصطلاح روشنفکر دینی بود, راه به جایی نبرد (قبول دارم که کارشکنی هایی انجام شد ولی سیاست انباری از کارشکنی هاست و سیاستمدار کسی هست که بتونه بر این مشکلات غلبه کنه). من نمیتونم درک کنم که آدمی مثل سروش که یه روز در جریان انقلاب فرهنگی عامل بسته شدن دانشگاه ها میشه امروز بیاد از روشنفکری حرف بزنه (شاید سروش آدم متفکری باشه و باز هم شاید سروش امروز عقایدش عوض شده باشه اما تعارض مسلم انقلاب فرهنگی و روشنفکری بقدری بدیهی و روشن هست که من هیچ وقت حاضر نمیشم قبول کنم ۳۰ سال پیش سروش عقلش نرسید ! و امروز عوض شده. هر بچه ای با انقلاب فرهنگی مخالفه).
ما بزرگترین ضربه ها رو از همین به اصطلاح روشنفکر های دینی خوردیم چه قبل از انقلاب چه فردای انقلاب و چه امروز که بیش از ۳۰ سال از انقلاب گذشته.
نمیدونم تا کی قراره این افراد همیشه خودشون رو جلو بندازن ؟ تا کی قراره روی انصاف و حقیقت پا بذارن ؟ تا کی قراره ما تاوان اندیشه های پوسیده این افراد رو بدیم ؟ تا کی قراره اینها فکر کنن مصلح این مملکت هستن و کلید نجات و رهایی دست اونهاست ؟ تا کی قراره این مملکت دچار فضای “روحانیزه ” باشه ؟
بحث هنوز ادامه داره….
هرکسی این نوشته رو از امیر فرشاد ابراهیمی نخونه خره !
آخ !
که امشب دلم از همه چیز و همه کس گرفته , بدجوری این نا امیدی توی تنم داره وول میخوره . به نیک آهنگ و علیرضا و ابراهیم هم سر زدم ولی بعضی وقتا مُسکِن هم دیگه اثر نداره.
بدبختی ما پا توی هرکاری گذاشتیم , اون صنف و فعالیت از بیخ و بن نابود شد!
تازگیا (یک سال و نیم پیش تا حالا) از یکی خوشمون می اومد ,ولی طبق معمول این پیشه عشق و عاشقی هم به زمین خورد ! دلیلش هم خیلی ساده هست, چون من تو این کار سرک کشیدم.
شیطونه میگه حالا که من اینقدر مستعد زیر و رو کردن هستم یه دفتر باز کنم و زمینه فعالیتم رو بذارم “براندازی”.
مثلا برم سیاست مدار بشم ! البته نه از نوع اصلاح طلبش , بلکه از نوع اصولگراش !
شاید هم برم آیت الله بشم !
شاید هم رهبر شدم! خدا رو چه دیدی؟
چند وقته هوس کردم برم یه بشکه نفت بخرم , تا حالِ اقتصادِ جهانی رو سفت بگیرم ! فکر کنم اگه من یه بشکه نفت بخرم چاه های نفت خشک بشه !
کسی نمیخواد جایی رو درب و داغون کنه ؟ تعارف نکنیدا ! من در خدمتم.
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شبهاست که من
دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری
اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من
دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
از این همه در به دری
تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی
این انتهای طاقته
از این همه در به دری
دلم رسیده به جون من
به داد من نمیرسه, خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
نوشته شده در شخصی نوشت
شل سیلور استاین میگه :
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا…
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به…
پنج میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ……
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
آخ !
زندگی من و خیلی های دیگه هم به آرزو کردن داره میگذره. مردم از بس آرزو کردم و بهش نرسیدم. اینقدر بدم میاد از اینا که میگن به اندازه کافی تلاش نکردی ! آخه تو روحتون دیگه چکار باید میکردم که نکردم ؟
آرزو , بحث خوبیه .
دربارش مینویسم.
چقدر نوشته های شل سیلور استاین بعضی وقتا در عین سادگی جالب توجه و عمیقه.
نوشته جدید نیک آهنگ کوثر رو حتما بخونید :
در باب کارتون “۵ تن آل عطا” و “بنبست ولایت”
بن بست ولایت
علیرضا رضایی عزیز :
جمهوری اسلامی با موفقیت در فضا کرم ریخت !
آقای ده نمکی ! برای فیلم بعدیات تبلیغات نکن !
سی سال دههی زجر ما بود امسال دههی زجر شما !
ببخشید آقای شجونی ؛ اونجای ننه دروغگو دقیقاً میشه کجاش ؟!
با عرض پوزش خوشه شما را خر خورد
“مرکز آمار ایران”
این پیامی است که نشان دهنده اوضاع اقتصادی کنونی مملکت ما , ایران است.
این مطلب رو همین امشب کامل میکنم.
هرچی فکر میکنم میبینم این موضوع ارزش بحث کردن نداره.
اگه من میفهمیدم چند درصد از مردم ایران حکومت دینی میخوان خیلی خوب بود.
امروز روزمهمی برای من بود. شخصی رو ملاقات کردم که مطمئنا این ملاقات در روند تصمیم گیری ها و افکار من نقش مهمی رو بازی خواهد کرد.
کلا امروز برای من روز سرنوشت سازی بود. و به نظرم همه چیز هم خوب پیشرفت(چیزی که اصلا امید نداشتم !)
یه مقدار حال روحیم با اینکه اتفاق خوبی برام افتاد گرفته هست , از دیروز که متوجه شدم دکتر مسعود علی محمدی استاد گروه فیزیک دانشگاه تهران ترور شده , جدای از مسائل پشت پرده سیاسی دارم فکر میکنم که جون انسان ها یا واقعا به همین بی ارزشی هست که من امروز توی جامعه میبینم یا اگر واقعا دارای ارزش هست پس چرا ما توی خونه خودمون (ایران) باید شاهد یه همچین فاجعه ای باشیم. کاری ندارم که این بنده خدا اصلا دانشمند هسته ای نبوده و از ۵۳ تا مقاله ای که داره همه اش مربوط به علوم کیهان شناسی هست,کاری ندارم که احمد شیرزاد (استاد گروه فیزیک دانشگاه صنعتی اصفهان , نماینده اصلاح طلب مجلس ششم و دوست مرحوم علی محمدی) اعلام میکنه ایشون اساسا انقلابی و اصلاح طلب بودن و از هواداران جنبش سبز و فارغ از هرگونه همکاری در زمینه هسته ای با جمهوری اسلامی. کاری ندارم که روز ۲۵ خرداد به دانشجوهاش گفته : “جوون! از گلوله نترس! جلوی اینا باید ایستاد!
گلوله اولش درد دارد… ” و خودش یه مینی بوس گرفته دانشجوها رو برده به تجمع اعتراضی . اصلا به هیچ چیز کاری ندارم . فقط برام مهمه که چرا باید جون یه آدم اینقدر بی ارزش باشه توی این مملکت؟ چرا ماها وقتی نمیتونیم از پس منطق یک انسان بر بیاییم , شروع میکنیم به نشون دادن خوی وحشیمون ؟ چرا ؟ چرا تحمل شنیدن صدای مخالف رو نداریم؟ تا حالا فکر کردید چه گندی به خونواده افرادی که کشته میشن میزنید؟
من نمیدونم اگه خدایی وجود داره پس چرا یه کاری نمیکنه که وجودش رو ثابت کنه؟
من اون خدایی که میذاره آدم ها اینطور بمیرن رو نمیخام.
من حوصله اینکه از امروز بخوان شروع کنن آدم های کشورم رو بکشن و بعد بندازن گردن سلطنت طلب ها, آمریکا و اسرائیل رو ندارم.
من از این سیاست کثیف بی پدر و مادر حالم داره به هم میخوره.
من از رفتار منطقی با انسانهای زبان نفهم خسته شدم.
بعضی وقت ها آرزو میکنم حالا که قراره ظلمِ “زائیده شدن” رو تحمل کنم , ای کاش حداقل وسط یه بیایون تک وتنها توی دشت کویر بودم , با هر انسانی نا شناخته و دور از جامعه انسانی , دور از هیچ اخباری , در بی خبری زندگی میکردم.
ای کاش غریب و تنها
میان شنهایِ داغِ صحرا
با هر انسانی, ناشناخته
چون پیرمردی رنجور و خسته
آرام
خفته بودم;
ای کاش میانِ طوفان
در گرداگردِ بیابان
چون تکه ای سنگِ بی جان
آرام
خفته بودم;
ای کاش در خیالم
در اوجِ بی خیالی
مرگِ هیچ انسانی
شاهد نبودم دیگر
اما دریغ و افسوس …
امروز ابراهیم رها (طنزنویس خوب روزنامه اعتماد) بخاطر شرایط نامساعد مطبوعات , خداحافظی کرد.(این با مرگ یک روزنامه نگار هیچ فرقی نمیکنه)
من واقعا به هیچ چیزی امید ندارم. به هیچ چیز . از امید واهی هم خوشم نمیاد.
احساس میکنم حتی اگه اصلاحات مورد نظرم توی ایران اتفاق بیفته باز هم ما مردم خودمون مشکل ساز میشیم.
نوشته شده در شخصی نوشت
یه مطلبی از وبلاگ نیک آهنگ کوثر عزیز خوندم که فکر کنم حرف دل خیلی هاست:
امروز وقتی داشتم کارتونی در ارتباط با سخنان اخیر خاتمی میکشیدم، به این نکته فکر کردم که آیا واقعا مردم ما، حتی آنها که تعلقات مذهبی دارند، واقعا جلوتر از رهبران خود میاندیشند یا نه؟ وقتی نهایتا خاتمی شعارهای ‘ساختار شکنانه’ را محکوم میکند و میگوید که اصل ولایت فقیه که در قانون اساسی است مورد قبول و احترام ماست، تکلیف بقیه چیست که بعد از ۳۰ سال، نتیجه ‘ولایت فقیه’ را دیدهاند و احتمالا از آن خوششان نمیآید؟ باید به خاطر همراهی با جریان مورد نظر ایشان زیر بارش بروند؟
اما نکته دیگر! وقتی سخنان اخیر فردی مثل عطالله مهاجرانی را میخوانم، اینطور حس میکنم که میداند در هیچ حکومت دیگری جایی برایش نیست، مگر ادامه حکومت فعلی، از نوع نرمترش.
مطمئنا من یکی به حکومتی که دنباله حکومت فعلی باشد رای نخواهم داد. میگویند مجریان فاسد هستند. آیا همین مجریان فاسد فعلی، جوانان عاشق دهه ۶۰ نبودند؟ جوانان از جان گذشته؟ همانها که پاچه بسیاری چون من را میگرفتند چون به اعتقادات آنها اعتقادی نداشتم؟
الان هم حس میکنم ‘۵ تن’ دارند به زبان بیزبانی، حد انتظار جامعه را میرحسین و خاتمی و کروبی پایین می آورند. البته تجدید نظر در روش مقابله با حاکمیتی که مطمئنا به خواستههای میرحسین و کروبی تن نخواهد داد، میتواند کار جالبی باشد، اما آیا بر اساس نیازهای نسلهایی است که قربانی نسل این ‘۵ تن’ شدهاند؟
من گمان نمیکنم بتوانم بگویم که جنبش فعلی عملا به عقد رهبران سه گانه در آمده باشد. فکر میکنم این جنبش آزادتر از آن است که در گذشته و “ولایت فقیه” ترمز کرده باشد.
نسلهای جوانتر لزومی به این نمیبینند که خودشان را به خاطر اعمال گذشتهشان و انتخاب های غلط پیشین سرزنش کنند. لازم نیست به خود دروغ بگویند. در وقایع دهه ۶۰ شریک نبودهاند، حاکم بر پاکسازیها نبودهاند، توجیهکننده سخنان بی سر و ته آیتالله خمینی نبودهاند، برای خودشیرینی ماجرای سلمان رشدی را راه نیانداختند تا بعد از پایان جنگ، خمینی را از افسردگی خارج کنند…
واقعا امیدوارم شبکههای اجتماعی فعلی، کسانی را از دل خود معرفی کنند که از رهبران سهگانه شایستهتر باشند، عاقلتر و به روزتر…رهبرانی که برای پیشبرد امور، در ‘ولایت فقیه’ گیر نکنند!
واقعا من هم حرفم همین بالایی هاست.
یه مطلب بسیار جالب هم زیتون نوشته که ادامه داستانش رو میشه توی اوضاع امروز ایران جست و جو کرد:
آخه مگه فرشته هم رسم تقلب بلده؟… گابریل جان این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی ست..
ببخشید تند تند آپ میکنم و مصدع اوقات میشوم.
آنقدر در آن چند وقت که دسترسی به ادیتور وبلاگم نداشتم حرف روی دلم تلنبار(تلمبار؟) شده که گمان کنم حالا حالاها تمامی نداشته باشد(اگر نگویم می پکم)
جناب آقای “گابریل گارسیا مارکز” در صفحه ی ۹۰ کتاب:”صد سال تنهایی”(ترجمه بهمن فرزانه) فرموده:
” سربازها وارد شدند و از خانهای به خانهای رفتند و تمام سلاحهای شکاری و ساطورها و حتی کاردهای آشپزخانه را مصادره کردند. سپس مردهای جوان که بیش از بیستویک سال داشتند, ورقههایی آبی رنگ با اسامی کاندیداهای محافظهکاران و ورقههایی قرمزرنگ با اسامی کاندیداهای آزادیخواهان پخش کردند. شب قبل از آغاز انتخابات, دون آپولینار مسکوته شخصا حکمی را خواند که فروش مشروبات الکلی و تجمع سه نفر را که از یک خانواده نباشند از نیمهشب به بعد ممنوع میکرد.
انتخابات بدون حادثه برگزار شد, ساعت هشت صبح روز یکشنبه صندوق چوبی آرا را در میدان شهر گذاشتند. شش سرباز از آن محافظت میکردند. رآی دادن کاملا آزاد بود. آئورلیانو که تقریبا تمام روز را در کنار پدرزن خود ماند تا مراقب باشد کسی بیش از یکبار رای ندهد, متوجه موضوع شد. ساعت چهار بعد از ظهر با نواختن چند طبل در میدان پایان انتخابات اعلام شد و دون آپولینار مسکوته صندوق آرا را لاک و با مهر خود ممهور کرد. همان شب هنگامی که با آئورلینا دومینو بازی میکرد، به گروهبان دستور داد لاک و مهر صندوق را بشکند و آرا را بشمارد. تعداد آرای آبی رنگ و قرمزرنگ تقزیبا با هم مساوی بود، ولی گروهبان فقط ده ورقهی قرمز رنگ در صندوق گذاشت و بقیه را به ورقههای آبیرنگ پر کرد. سپس صندوق را بار دیگر لاک و مهر کردند و صبح روز بعد آنرا به مرکز استان فرستادند.
آئورلیانو گفت: آزادیخواهان سر به جنگ برمیدارند!
دون آپورلینارمسکوته حواس خود را روی قطعات دومینو متمرکز کرد و گفت: اگر این را به خاطر عوض کردن آرا در صندوق میگویی,آنها جنگ را شروع نخواهند کرد. چند ورقه قرمزرنگ در صندوق گذاشتیم تا اعتراضی پیش نیاید.
آئورلیانو گفت: اگر من آزادیخواه بودم، به خاطر آن ورقهها میجنگیدم!”
گابریل گارسیا جان
این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی شده…
خدا کنه گذر کسی به اداره جات ایران نیفته ! من امروز گذرم افتاد , زدن شاخم رو شکوندن.
نه تنها هیچ کدوم از کارهام انجام نشد بلکه کلی هم بی احترامی دیدم, البته خیلی برام عجیب نبود چون دیگه برام عادی شده, اصلا از صبح که از خونه میرفتم بیرون خودم هم انتظاری نداشتم کارهام رو انجام بدن.
یکی رو میشناسم داره با زن و بچه اش مهاجرت میکنه کانادا, میگفت نسل ما که تباه شد ,عمرمون هدر رفت و آرزوهامون سوخت , حداقل امیدوارم بچه ام توی کانادا آرزوهاش توی جوونی نسوزه و از بین بره.
من باید برای کوچکترین کاری که میخوام توی زندگیم انجام بدم هزار جور فکر کنم و نقشه بکشم و به هدفم فکر کنم و ببینم چیزی که آخر کار قراره نصیبم بشه آیا ارزش این همه تلاش رو داشته؟ واسه همین خیلی سخت تصمیم میگیرم. اما یه عده ای رو میبینم که هیچ هدفی ندارن, حتی به آینده اشون هم فکر نکردن, امابی هدف شروع میکنن راهی که بقیه رفتن رو تقلید میکنن و ادامه میدن, برام مهم نیست که آخرش موفق میشن یا نمیشن , این برام مهمه که این آدم ها چطور حاضرن خودشون رو تو قالب بقیه افراد بریزن ؟ خودشون رو به جای یکی دیگه تصور کنن در آینده؟ مثلا طرف میگه میخوام بشم مثل فلان استاد دانشگاه یا فلان دکتر معروف ؟ چرا اینها برای خودشون یه شخصیت قابل احترام قائل نیستن که میخوان خودشون رو مثل بقیه کنن ؟ من این آدم ها رو که میبینم فکر میکنم یه ماشین هستن بدون ذره ای احساس ,بدون ذزه ای حس خوشحالی یا نا امیدی , آدم هایی که حاظر نیستن زندگی رو تجربه کنن, آدم هایی که زندگی رو مثل یه سناریو از پیش نوشته شده میخوان تمام و کمال اجرا کنن. آدم هایی که دیدشون و فکرشون اینقدر محدود هست که زندگی رو در قالب میریزن.
من دارم میبینم که دخترا یا پسرا درس میخونن که یه کاره ای بشن ! ادامه تحصیل میدن که درآمدشون بیشتر بشه ! و بیشتر ادامه تحصیل میدن که احترام ,شان اجتماعی و درآمدشون بالاتر بره , وقتی به احترام و پول دست پیدا کردن حالا شروع میکنن دنبال “افراد” مناسب میگردن برای ازدواج. وقتی فرد مناسبشون رو از بین کیس های مختلف انتخاب کردن ازدواج میکنن ! (به همین راحتی) بعد هم که یارو بچه دار میشه و یه زندگی تمام و کمال شروع میشه !
من میبینم که این موضوع داره به یه فرآیند ثابت تبدیل میشه , یعنی فکر و ذکر همه توی این مسیر داره سوق پیدا میکنه. و این به نظرم خیلی مسخره هست!
مسخره تر از اون , اینه که دلیل فکر کردن افراد به همدیگه مستلزم داشتن یه سری اعتبارات دوطرفه یا لااقل یه طرفه از جانب مرد هست ! مثلا مرد قراره گزینش بشه که تحصیلاتش چقدر هست؟ درآمد ماهیانه اش چقدره؟ چقدر سرمایه داره؟ تحصیلات خونواده اش در چه حد هست؟ … اگه مرده نمره خوبی از آزمون بالا گرفت حالا میتونن بیان و عاشق همدیگه بشن ! (چقدر راحت و باحاله! نه؟) اگه نمره خوبی نگرفت میره اقدام میکنه که از یه دختر دیگه با رنکینگ پایینتر پذیرش بگیره ! درست مثل اینکه بخواهیم از یه دانشگاه خارجی پذیرش بگیریم . این موضوع که من در موردش تعجب میکنم و برام عجیبه برای خیلی های دیگه (مخصوصا دخترها) کاملا عادیه !
شما احساس نمیکنید یه چیزی این وسط اشتباهه؟
من احساس میکنم برای یه زندگی , مهمتر از تامین مالی و حاشیه امنیت مالی , “داشتن احساس بدون قید و شرط نسبت به همدیگه” , هست. نمیگم مسائل مالی مهم نیست , اتفاقا خیلی هم مهمه !, ولی حرفم اینه که اگه قرارِ زندگی براساس ماجرای بالا پایه ریزی بشه , روزی که یکی از شرایط از بین رفت , “عشقِ به مصلحت ساخته” بین دوطرف هم از بین میره! روزی که به فرض طرفمون شغلش رو از دست داد یا سرمایه اش از بین رفت یا موقعیت خوب اجتماعی اش رو ازش گرفتن , چون پیشنیازِ “عشقِ به مصلحت ساخته” اشون از بین رفته , دو طرف یا محکومن همدیگه رو تحمل کنن یا از هم طلاق بگیرن وشاید در موارد نادر این عشق به یه عشق واقعی تبدیل بشه که در نتیجه دو طرف با هم کنار میان که من این آخری رو بعید میدونم.
یه بار توی هفته نامه سلامت نوشته بود : ۷۰ درصد طلاق ها در ایران به دلیل عدم رضایت جنسی دوطرف از همدیگه هست.
من برداشتی که از این خبر کردم چیزی جز این نبود که تصمیمِ افراد به پیوندِ زناشویی توسطِ خنگ ترین نهادِ تصمیم گیرِ بدنشون یعنی “”" چشم ها “”" شون گرفته میشه.
قسم میخورم که واقعا باور نمیکردم ۷۰ درصد طلاق ها به خاطر عدم رضایت جنسی باشه , فکر میکردم مستقیم از فقر و اعتیاد و بیکاری و….. هست , اما بعد وقتی با یه کارشناس مسائل خانواده صحبت میکردم فهمیدم که :
وقتی دو نفر با هم ازدواج کردن و رفتن سر خونه زندگیشون , در صورتی که اون مرد شرایط اولیه قبل از ازدواجش رو از دست بده , هر دو طرف دچار شرایط روحی نا مناسبی میشن , زن به دلیل حفظ آبرو مجبور به پرده پوشی در ظاهر میشه و مرد نا امید از , دست یافتن به شرایط مساعد گذشته . این شرایط نامساعد روحیِ طرفین, کم کم به نارضایتی و سردی جنسی منجر میشه. و وقتی کار به اینجا رسید , اونها به شریک زندگیشون به چشم یه غریبه نگاه میکنن و در عمل دیگه قدرت تحمل همدیگه رو از دست میدن , اینجاست که دیگه فکر حفظ آبرو نیستن و زخم ها سرباز میکنه و در نهایت کار به طلاق میرسه.
(واژه مرد در این بحث به معنای یکی از طرفین هست , نه صرفا معنی ظاهری واژه مرد )
موقعی که میخواستم شروع کنم به نوشتن , این مطالب توی ذهنم نبود , نمیدونم چطور شد که بحث به اینجا رسید. اصلا از صحبت کردن درباره این موضوع خوشم نمیاد , چون در زمینه ازدواج افکار آرمانی دارم ولی با وضع جامعه ما همچین چیزی امکان نداره , پس صحبت کردن ازش بیهوده و بیفایده هست. و در ضمن من عشق رو مقدمه ای برای ازدواج نمی دونم. آدم میتونه عاشق باشه ولی هیچ وقت ازدواج نکنه.
آدم میتونه عاشق یکی باشه که دیگه وجود نداره.
این مطلب به دلیل مشکلات فنی سایت در تاریخ ۲۱ دیماه , امروز منتشر شد.
خاطراتی نوستالژیک از نان سنگک!
برای اولین بار امروز نون سنگک ماشینی خریدم و فهمیدم که تا چند سال دیگه جز یک سری خاطرات نوستالژیک , چیزی از نون سنگک باقی نخواهد ماند.
خیلی بده که زوال چیزی رو با چشم های خودت ببینی ! مخصوصا چیزی رو که دوست داری.
من ناراحتم
برای تمام تنورهای سنگی
که بیکار خواهند شد
و متنفرم از ماشین
این بدعتِ نامبارکِ تنبل پرور
که پیام آورِ خانه نشینی سنت هاست
من ناراحتم
برای تمامِ سنگ ریزه هایی
که دیگر طعمِ نان را نخواهند چشید
و من ناراحتم
برای معده ام
که جز نانِ سنگک , چیز دیگری را دوست نمی داشت
ولی خوشحالم
که دیگر عقربهِ کوچکِ ساعت را
برای خریدِ یک نانِ گران
شماره نخواهم کرد
خوشحالم که دیگر ایستاده بر پا
ناله هایِ سودازدهِ مردمِ در صف را
برای ساعت ها گوش نخواهم داد
و کون گشاد
این است رمز نابودی سنت ها
و امیدوارم
که شاید
نابودی ام
هرچه زودتر
از معده ام
آغاز شود.
در شهر هیچ خبری نیست , امن و آرام ! حداقل من اینگونه متصور شده ام.
مدت هاست از خونه به قصد تفریح بیرون نرفتم , دلم میخواهد یه برنامه چند روزه طبیعت گردی داشته باشم , حوصله ام سخت سر رفته . یه بنده خدایی یه کتاب به نام “مکاتب فلسفی و آراء تربیتی” از جرالد ال.گوتک داده به من که بشینم براش آرمانشهر گرایی و ناسونالیسم رو با توجه به مطالب این کتاب نقد کنم (چه غلطا !)!!! در کل کتاب جالبی بود , اکثر مکاتب رو توی خودش گنجونده بود . ولی چیزی که برام جالبه اینه که دروس علوم انسانی در مقطع فوق لیسانس حتی توی دانشگاه های مطرح ایران هم اینقدر سرسری گرفته میشه که مثلا یه دانشجو وظیفه اش فقط نقد مکاتب بر اساس مطالب یه کتاب هست!! حالا به هر حال ! ما نشستیم یه چیزایی نوشتیم شاید که مقبول استاد این بنده خدا واقع شود.
در همین حین یه سری به لیبرالیسم زدم و برای چندمین بار حس کردم عقاید من خیلی به این مکتب نزدیکه (از این که خودم رو در انحصار یه مکتب یا عقیده قرار بدم , بَدَم میاد!). همه مکاتب متاسفانه خیلی آرمانی به جامعه نگاه میکنن و فکر میکنن که میشه جامعه رو با تمام تضادها و شخصیت های اجتماعیش در قالب نظریه اونها ریخت و براساس عقیده اون مکتب مردم و به تبع اون جامعه رو شکل داد.
و من از این بیزارم. شکل گیری انسان ها بر اساس عقاید دیگران.
مطلب زیر خیلی به نظرم “قشنگ” اومد , از وبلاگ گیله مرد :
حمید مصدق صدای جوانی ما بود و ما با او همنوا بودیم . صدایش هنوز با ماست که می خواند :
چه کسی می خواهد ؛ من و تو ما نشویم ؟
خانه اش ویران باد ”
اکنون ؛ او را – و شاید همنسلان خود را – از ورای شعر ” از ما به مهربانی یاد آرید ” می بینیم . نسلی که کاری اگر کرد پر از خطاهای معصومانه بود . و آرزویی اگر داشت آرزوی بزرگ بهروزی و سر بلندی ایران و ایرانی بود .
این نسل – نسل من – بهر حال ؛ کامیاب نبود و اکنون به نسلی که بالیده است چشم امید دوخته است .
حمید مصدق در این شعر امید های در هم شکسته روندگان را به امیدواری های شور انگیز آمدگان و آیندگان پیوند زده است :
از ما به مهربانی یاد آرید ….
از ما ؛ چنانکه باید و شاید
کاری نرفته است .
اینک که پای رفتن مان نیست
بی تاب و بی توان
-یعنی که تاب نیست ؛ توان نیست -
هنگام بر گذشت مان نزدیک است
دیگر زمان ماندمان نیست
تنها چشم امید ما به شما مانده ست
ای سرو های سبز جوان
ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد .
گفتیم با بطالت پدر از بیم
بیعت نمیکنیم – و نکردیم -
اما ؛ بر جمع ما چه رفت
که مفتون شدیم و راه ؛ راندیم بر تباه
دیدیم ؛ اینجا نه رستگاری ؛ که هول زار تباهی بود .
پایان سر براهی
آری ؛ دریغ ؛ عقربه ساعت زمان
راهی به بازگشت ندارد .
اینک رسیده ساعت ما
تنها ؛ چشم امید ما به شما مانده ست
ای سرو های جوان
ای جنگل بزرگ جوانان
تا استوار تر بر آیید
و همصدا بسرایید :
” ما سرو های سبز جوانیم
در چار فصل سال
سر سبز و سر فراز میمانیم ”
چشم امید ما به شما مانده ست
گر ابر های تیره سفر کردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما که در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه میزدیم
در خاطر آرزوی ما را بسپارید
از ما به مهربانی یاد آرید .
نوشته شده در اجتماعی, دوست نوشت, سیاسی, شخصی نوشت, معرفی کتاب
راستی ما را چه می شود ؟
تا کی قراره فریب دعواهای زرگری رو بخوریم ؟
من از سیاست سر در نمیارم ولی احساس میکنم یه چیزایی درست نیست ! حالا حتما میپرسی چه چیزایی ؟
به قول یکی از دوستان : علی مطهری رو میارن تو تلویزیون! و اون هم همه چیز رو قبول می کنه! بعد می زارن حرف در حمایت از فتنه گران بزنه! بعد از ۴ سال اجازه ی آوردن دادکان رو برنامه ی ۹۰ می دن ! روح الله حسینیان قدرت طلب رو وادار به استعفا می کنن! از احمدی نژاد انتقاد می کنن ! ۱۲ نفر رو متهم کهریزک معرفی می کنند ! قاضی مرتضوی رو مجرم اصلی معرفی می کنند!
روزنامه جمهوری اسلامی از وزارت ارشاد انتقاد میکنه ! رئیس سازمان تامین اجتماعی رو میارن تو شبکه ۲ به قول مسعود بهنود یه مناظره از اون نوع “آی دزد گرفتم” رو راه میندازن! (مردم ما هم که ماشاالله زود باور!)…..
من عادت کردم که به این وقایع به جای اینکه به دید جریان آرام اصلاحات نگاه کنم به دید شک و تردید نگاه کنم . احساس میکنم تئاتر جالب و دیدنی رو پیش رو داریم. آخه انصافا شما بگید , وقتی هیچ صدای مخالفی از رسانه های عمومی اجازه پخش نداره فکر میکنید میشه این اتفاقات بالا در مدت به این کوتاهی از رسانه های عمومی پخش بشه ؟
من که خیلی خوش بین نیستم. با اینکه طرفدار پروپاقرص اصلاحات نرم و جزئی هستم ( “به خدا قسم منظورم براندازی نرم نیست!” ), یعنی باید به تدریج و با بسترسازی مناسب به استقبال اصلاحات بریم. مردم باید هیجانات آنی و لحظه ای خودشون رو کنترل کنن تا بتونن با عقلشون تصمیم بگیرن, تصمیم از روی هیجان به جز پشیمونی چیزی به بار نمیاره و تجربه نشون داده تغییر های بزرگ و ساختار شکن یه شبه و یه ساله محکوم به شکست هستن.واقع بینی رو باید جایگزین ایده آل گرایی کنیم .من هنوز اعتقاد دارم آزادی رسانه گام اول در زمینه اصلاحات هست, اگه یک مقدار بیشتر به حرف مردم گوش داده بشه و رسانه ها بازتر و آزادتر بشن و اخبار رو تحریف نکنن میشه به اصلاحات امیدوار شد در غیر اینصورت نه ! چون اگه قرار باشه اخبار یک طرفه در اختیار رسانه قرار بگیره,دروغ و تحریف وارد رسانه میشه و بعدها اگه خواستیم راست هم بگیم دیگه کسی باور نمیکنه حتی دیگه نمیتونیم زیر بار بریم که اعتراف کنیم مطالب قبلیمون راست نبوده ! و اینطور دروغ پشت دروغ مثل قطار به هم بافته میشه و این باعث روگردونی مردم از رسانه های داخلی میشه.
البته من اعتقاد ندارم که رسانه های خارجی قصد براندازی دارن!
پس اول باید بتونیم اعتماد مردم رو با رسانه سالم جلب کنیم که این گزینه اول برای رسیدن به آرامش و اصلاح هست.
پس خواهشا اگه قراره این اتفاق های بالا فیلم باشه !, لطفا تیارت در نیارید که حوصله نداریم !
تیارت = تئاتر
به مناسبت سالگرد کشف حجاب توسط رضا شاه
بارها شده که به ضرورت یا عدم ضرورت حجاب فکر کردم . فکر کردم به کشف حجاب اجباری رضا شاه و حجاب اجباری جمهوری اسلامی. بارها شده که جامعه خودمون رو با جوامع دیگه مقایسه کردم , با ترکیه که از بسیاری جهات شبیه ایران هست و فرانسه که تفاوت های چشمگیری با جامعه ما داره و قیاس خودمون با اونا از جنس مع الفارق . اما هیچ وقت به جواب واحدی نرسیدم که آیا حجاب نیاز جامعه هست یا یه نیاز فردی ؟ آیا حجاب باید تحمیل بشه یا باید آزاد و اختیاری باشه؟ اصلا حجاب چه فایده ای داره ؟(بگذریم از این اراجیف اسلامی که درباره حجاب میگن) من کلا همیشه نظرم روی این بوده که حجاب یه مسئله شخصی هست و هرکسی بنا به اعتقادات خودش میتونه حجاب داشته باشه یا نداشته باشه. بعضی وقت ها ممکنه یک زن با داشتن حجاب احساس آرامش و راحتی بیشتری بکنه وبعضی وقتا بالعکس. اما چیزی که مهم هست اینه که قراره این آزادی حجاب توی چه جامعه ای اجرا بشه؟ جامعه سنتی و مذهبی ایران (البته من این نوع سنت رو نشونه سطح فکری پایین میدونم) در حال حاظر گنجایش و ظرفیت آزادی یک شبه حجاب رو نداره , همیشه هستن آدم های خودشیرینی که ادای مسلمانی در میارن و تا یه اتفاقی افتاد , داد وا اسلاما سر میدن و شروع میکنن به هوچی بازی در آوردن که باعث تشویش جو جامعه میشن و اوضاع رو خراب تر میکنن.
هر پیشرفت یا تغییری به نظر من نیازمند یه بستر مناسب هست , وقتی جامعه ما به اون حد از رشد , فرهنگ و کمال برسه که متوجه بشه شرایط امروز جهان نیازمند امروزی زندگی کردن هست , و یکی از مصادیق زندگی امروزی آزادی عقیده , اونوقته که میشه گفت این جامعه آماده پذیرش شرایط متضاد فرهنگی هست. شرایطی که هرکس با توجه به عقاید و باورهاش به وجود میاره . اما امروز به قطع و یقین میتونم بگم که اگه از همین فردا آزادی به معنای واقعی توی ایران پیاده بشه , در بهترین شرایط و با بستر سازی مناسب فرهنگی حداقل ۱۰ سال طول میکشه که بتونیم فرهنگ عمومی جامعه امون رو به حدی برسونیم که بشه توش آزادی حجاب رو به معنای ایده آلش پیاده کنیم. متاسفانه جمهوری اسلامی در عرض ۳۰ سال گذشته چیزی به جز فقر فرهنگی برای مردم ما به جا نذاشت. منظورم این نیست که شاه خیلی فرهنگ مردم رو بالا برده بود , ولی حداقلش این بود که به واسطه همسرش فرح (که انصافا انسان فرهنگ دوستی بود) داشت به فرهنگ این جامعه کمک می کرد. و به نظرم این وظیفه شاه بود , و اصولا این وظیفه هر دولتی هست که در جهت ارتقای فرهنگ جامعه خودش تلاش کنه .
در زمینه فواید حجاب باید بگم که این اراجیفی که تا حالا به خوردمون دادن برای من اصلا قابل قبول نیست. من همیشه احساس میکنم کسانی که از دین دم میزنن و مردم رو به دین دعوت میکنن (مبلغان دینی) از مریض ترین بیماران جنسی هستن و بقیه افراد جامعه رو هم مثل خودشون مریض فرض می کنن یا مریضیه واگیردارشون رو به دیگران سرایت میدن. وگرنه به ذهن جن هم نمیرسه که اینقدر اراجیف در زمینه حجاب بشه به هم بافت.
کلا الان به ابن نتیجه رسیدم که موضوع بقدری ساده هست که من بی خود و بی جهت سالها به اجباری یا اختیاری بودن حجاب فکر میکردم یا اصلا حجاب یا بی حجابی رو بررسی میکردم.
من فتوا میدم (البته که مبلغ دینی نیستم!)که عمر اینقدر کمه و این دنیا اینقدر بی ارزش هست که اگه بخوای به خودت سخت بگیری , زندگی چیزی بهتر از جهنم نمیشه (البته همین الان بدون سخت گیری به خودمون هم جهنمه) پس در زمینه حجاب هر جوری که راحتی و دوست داری رفتار کن.
بدم نمیاد که مقدمه کتاب “سیمای دو زن” اثر مرحوم سعیدی سیرجانی رو دوباره بخونم تا بفهمم این مذهب فرمایشی چه تیشه ای به ریشه فرهنگ میتونه بزنه. تا یادم بیاد یه مذهب فرمایشی میتونه تمدن کهن ایرانی رو به سمت بربریت اعراب جاهلت ببره.
اگه یه روز حال داشتم مقدمه کتاب رو مینویسم.
نوشته شده در اجتماعی, معرفی کتاب
بعضی وقت ها دیگه تحمل خوردن حرف هام رو ندارم . چون بهم ثابت شده که اگه بخورمشون , پس دادنشون نیاز به یه ملین فکری قوی داره که بتونه اون حرف و فکر و عقیده رو از ذهنم در بیاره . پس حرف هام رو دوباره میزنم حتی اگه بازم وبلاگم رو ببندن,حتی اگه بازم به بستن وبلاگم تهدیدم کنن .حتی اگه میزبانم مثل وردپرس فیلتر شد دوباره حرفم رو میزنم .چون باید ذهنم رو خالی کنم.
این دفعه میخوام وبلاگم رو به مهمونی یه میزبان افغانی ببرم , به امید اینکه شاید…..
تا حالاشده یه چیزی رو خلق کنی (درست کنی – بسازی….) بعد فکر کنی هدفت از این کار چی بود ؟ احتمالا خیلی از اوقات براساس نیاز آنی و لحظه ای خودمون یه اثری از خودمون به جا میذاریم و بعد که اون نیاز برطرف شد دیگه فکر نمی کنیم اون چیز یا اثری که از خودمون به جا گذاشتیم قراره چه اتفاقی براش بیفته . حالا فرق نمیکنه این اثر یا چیز میتونه شعر,ترانه,کتاب,مقاله,نقاشی,موسیقی,مجسمه,عکس,وبلاگ یا هر چیز دیگه ای باشه. پس این آثار بیچاره بدون اینکه خودشون بخوان خلق میشن و محکومن برای ارضای نیاز آنی خالقشون یک عمر رو بی هدف و پوچ سپری کنن , به انتظار میشینن تا ببینن خالقشون چه خوابی براشون دیده , بدون هیچ قدرت انتخابی. بدون هیچ امید به فردایی.بدون اینکه از آینده اشون خبری داشته باشن. بدون اینکه … من اسم این آثار رو میذارم “جنس ضعیف” , همون هایی که بخاطر خودخواهی یکی دیگه مجبورن خیلی چیزها رو تحمل کنن.
من امروز خودم رو یه جنس ضعیف میدونم . لطفا به فمینیست ها بر نخوره , چون منظورم از جنس , آدم هست و منظور از ضعیف, آدم هایی که قراره چیزهای ناخواسته رو تحمل کنن. پس اصلا قضیه زن و مرد بودن مطرح نیست.بحث خیلی کلی تر از این حرف هاست.
من امروز و دیروز و خیلی از دیروزتر های دیگه به این نتیجه رسیدم که خدا هم مثل ماها حوصله اش سر میره ! مثل ما دلتنگ میشه ! عصبانی میشه ! شاکی میشه ! نا امید میشه ! و …..
میدونید چرا ؟
چون ما هم دقیقا همین اتفاق ها برامون میفته !
چون یه برنامه نویس همیشه سعی میکنه بهترین برنامه رو بنویسه ! برنامه نویس میشینه روی تمام باگ ها و ایرادات نرم افزارش کار میکنه تا اونا رو تصحیح کنه , اما اگه این ایرادات برطرف نشد میشه گفت که برنامه نویس برای حل اون ایرادات, مشکل داره و نتونسته درستشون کنه.
چون تمام این اتفاقات برای من میفته میتونم بگم این ناشی از اینه که خدا خودش هم راهی برای حل این ایرادات نداشته پس میتونم توی یه نتیجه گیری اولیه بگم که خدا هیچ وقت نتونسته کاری کنه که خودش حوصله اش سر نره ! نتونسته کاری کنه که خودش دلتنگ نشه! عصبانی نشه ! شاکی نشه ! نا امید نشه ! پس خدا هم مثل ما هست و فرق های زیادی با ما نمیکنه. اما این ها دلیل نمیشه که من خدا رو به خاطر این که منو بدون اجازه آفرید ببخشم.
من ۲۳ ساله که مجبورم زندگی کردن توی این جهنم رو تجربه کنم . نمیگم که تا حالا روز خوش ندیدم ! ولی میگم که حداقل ۲۰ سالش رو خوش نبودم. سر جمع هر چی خوشی کردم رو ۳ سال فرض میکنم(با ارفاق) . من و خیلی از هم نسل هام (و بعضا پدران و مادرانمون ) عادت کردیم که هر روز تو صف خیلی چیزا وایسیم. صف های طولانی و بلند مدت ! مثل صف شیر , سربازی , کنکورهای مختلف (از آزاد و سراسری گرفته تا آزمون TOEFL & IELTS) , بلیط استادیوم , بلیط یک کنسرت , بلیط یک جشنواره (فرهنگی , هنری …. حتی جشنواره … فجر) …. . خیلی هامون مجبوریم زندگیمون و علایقمون رو با توجه به شرایطی که خواست خودمون نیست (سیاسی , فرهنگی , اجتماعی , مذهبی) هماهنگ کنیم , مهم اینه که توی مملکت ما سبک زندگی مردم تعیین کننده این شرایط نیست ! بلکه این شرایط هستن که سبک زندگی مردم رو تعیین میکنن. (یه جورایی یاد تعاریفی از خفقان میفتم) . مهم اینه که بهترین فرصت های زندگیمون از بین رفتن (روزهایی که تصمیم های سرنوشت ساز برای آینده امون گرفتیم, وقتی که رفتیم دبیرستان یا هنرستان , وقتی که رفتیم دانشگاه یا دنبال کار , وقتی که رشته کاریمون رو انتخاب کردیم …) و دیگه وقت عوض کردن راهی که اومدیم نیست. راهی که به جای اینکه خودمون انتخاب کرده باشیم پدر,مادر,جامعه و … برامون به اجبار انتخاب کرده. مثلا اگه من دست خودم بود همیشه دلم میخواست جامعه شناس بشم , یا از بچگی به جای رشته ریاضی , موسیقی میخوندم. عکاس میشدم. یا …. اما نشد. چون شرایط جامعه ما اینطور ایجاب میکرد. چون امروز جامعه شناس هایی مثل ماشاالله شمس الواعظین به جرم فکر کردن پشت میله های زندانن. چون موسیقی دان هایی مثل پرویز مشکاتیان که روح آزاد نیاز دارن , باید روحشون در قفس باشه و با مرگ روحشون آزاد بشه . وقتی بهرنگ تنکابنی سردبیر مجله موسیقی فرهنگ و آهنگ و کیوان فرزین منتقد موسیقی دستگیر میشن. وقتی ایران بزرگترین زندان روزنامهنگاران خوانده می شود. بله ! این اون شرایطی بود که به من اجازه داده نشد برم دنبال علایقم. به خیلی های دیگه هم اجازه داده نشد.
من به خودم میگم “جنس ضعیف” چون واقعا ضعیفم و هیچ کنترلی بر زندگی خودم ندارم. چون نمیدونم زندگیم قراره به کجا بره !
اوریانا فالاچی نویسنده ایتالیایی , یه کتاب داره به نام “جنس دوم ” یا ” جنس ضعیف” که به نظر من خیلی جالب بود. اسم این وبلاگ هم تا حدودی الهام گرفته شده از نام این کتاب بود.
من قراره تا وقتی که این وبلاگ بسته یا فیلتر بشه توش مطلب بنویسم. نوشتن توی وردپرس بسیار شیرین بود.اما دریغ و افسوس که فیلتر شد (دلم نمی خواست به فیلتر شکنم متکی باشم واسه همین ادامه ندادم البته مطالب به درد بخوری هم توش نوشته نشده بود) بعدا توی بلاگفا نوشتم (یه روز دیدم وبلاگم از صفحه روزگار پاک شده) بازم توی بلاگفا مینوشتم (البته این وبلاگه همه اش شخصی نوشت بود با مطالب رمز دار که یه روز یه ایمیل گرفتم مبنی بر اینکه محتویات وبلاگم خلاف قوانین …. هست و باید سریعا خود سانسوری کنم که من هم تا حدود زیادی این کار رو کردم ولی دیگه میل نوشتن توی اون سیستم رو نداشتم) اما دیگه نمی نویسم. امروز پناه بردم به همزبون های افغانی ام (WWW.BLOG.AF)که شاید از شر این قوم الظالمین راحت باشم.
اکثر مطالب این سایت بر خلاف رویه سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی ایران است. چون زبان جمهوری اسلامی همون زبان قهر چنگیزی است که خوشبختانه من چیزی ازش سر در نمیارم.
هر دفعه که کتابی رو خوندم حتما معرفی اش میکنم.
اخبار روز رو که از سایت های خبری دریافت میکنم و به نظرم دونستنشون خوبه توی قسمت اخبار میذارم.
مسایل سیاسی , برداشت های سیاسی شخصی خودم و بقیه که عقایدشون به من نزدیکه رو توی قسمت سیاسی میذارم.
مسایل اجتماعی و تاریخی هم به همون فرمت مسایل سیاسی …
شخصی نوشت ها هم که دیگه از اسمش معلومه.
نوشته شده در شخصی نوشت, معرفی کتاب
