خدا نکنه کار آدم گیر نامه رسون یه اداره بیفته !
راستی کسی از احمدی نژاد خبری داره ؟ یه چند وقته نیست, منم از بس کار داشتم یادم رفت سراغش رو بگیرم . اگه کسی دیدش , خبرشو برام بیاره.
یه چنتا کتاب دلم میخواد معرفی کنم . اما الان حال نوشتن ندارم . فقط اسمشونو میگم
طبل حلبی از گونتر گراس ترجمه سروش حبیبی از انتشارات نیلوفر
گدا از نجیب محفوظ ترجمه محمد دهقانی از انتشارات نیلوفر
دنیای سوفی از یوستین گردر ترجمه حسن کامشاد از انتشارات نیلوفر
جانٍ شیفته از رومن رولان ترجمه محمود اعتماد زاده انتشارات دوستان
تونل از ارنستو ساباتو ترجمه مصطفی مفیدی از انتشارات نیلوفر
درباره قهرمانان و گورها از ارنستو ساباتو ترجمه مصطفی مفیدی از انتشارات نیلوفر
سر فرصت یه توضیح درباره همه اینا میدم. بذار یکم گشادیم حل بشه . همشو توضیح میدم , توضیح که هیچ همه کتاب رو مینویسم.
نوشته شده در شخصی نوشت, معرفی کتاب
ترانه زیر سروده حامد مفتخر حسینی هست که واقعا مناسب حال و هوای این روزهای منه.
بعد از این ترانه شعر تولدی دیگر از فروغ رو مینویسم. نمیدونم چرا ولی الان حس میکنم باید این شعر فروغ رو بنویسم.
ترانه رو با توضیحات شاعر در زیر میارم :
خواب
چند شبی ست بعد از سالها خواب مادرم را می بینم. این ترانه را امشب به یاد او نوشتم. گیرم که من نوشتم ولی احتمالا او سروده باشد. بهتر است که در کلماتی که با رنگ قرمز مشخص شده اند، هجاهای کشیده یا بلند به صورت کشیده یا بلند خوانده شوند که شائبه ی ایراد وزنی از بین برود.
نشسته بودی گوشه ی اتاقم
کاغذای شعرمو تا می کردی
کتابارو می ذاشتی روی طاقچه
عکسای تازه مو نیگا می کردی
صدات پیچید میون خوابم:
((عین قدیما هنوزم شلخته س))
((ترو خدا کتاباشو نیگا کن ))
((پاشو پسر! خوابیدن چه وخته س؟))
دستاتو پاشیدی میون جونم
خونه پر از بال فرشته ها شد
رفتی نشستی گوشه ی اتاقم
اتاقم عین خونه ی خدا شد
اومدی دم گرفتی تنگ گوشم:
((چشاتو پشت خواب جا نذاری ))
((بلن شو و به آسمون نیگا کن))
((هنوز ته چشات یه چیزی داری ))
چشات دوباره رنگ رفتن گرفت
شونه ی خستگی هاتو تکوندی
یه لحظه برگشتی… مردد بودی…
با چادرت روی منو پوشوندی
رفتی واز خواب پریدم، انگار
اتاقم عین روز اولش شد
دور و برم ردی ازت ندیدم
نفهمیدم دلم دوباره چش شد
تندی دویدم طرف پنجره
بی اختیار پرده رو پس زدم
نیگام به آسمون ابری افتاد
که قطره قطره… چیکه چیکه… نم نم…
رفتی و هیچی مث چن لحظه پیش…
رفتی و هیچی مث بودن تو…
رفتی و حتی چادرت از اینجا…
رفتی و روز ازنو روزی از نو
رفتی و… گفتن نداره چی بگم؟…
تو که میدونی چی به روزم اومد…
رفتی و خوابم … چی بگم … زمین خورد
رفتی و از خواب پریدم چه بد!
——————————————————————————-
فروغ فرخزاد
تولدی دیگر
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه …
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
برچسبها:حامد مفتخر حسینی
نوشته شده در دوست نوشت, شخصی نوشت
امروز , مادرم , مادرش را از دست داد و من , پیرزن دوست داشتنی دوران کودکیم را.
امروز , روزِ مرگِ رنگِ زندگیِ ما بود.
نوشته شده در شخصی نوشت
به همین بسنده میکنم که من امروز از ایرانی بودنم احساس خجالت و شرمندگی میکنم. آدم هایی رو امروز توی خیابون دیدم که از کثیف ترین , کثافت های روی کره زمین هم کثیف ترن.
آدم هایی که برای خوردن شیر داغ و کیک حاضرن روحشون رو به شیطان بفروشن.
یاد رمان مرشد و مارگریتا اثر میخائیل بولگاکف ترجمه عباس میلانی افتادم . اونجایی که مارگریتا روحشو به شیطان فروخت.اما مارگریتا عاشق بود.
امروز فهمیدم هرچی آدم فقیر تر باشه وجدانش هم راحت تر زیر پا میذاره. واسه همینه که برای حکومت کردن به مردم اونا رو بدبخت نگه میدارن که بتونن با وعده شندر غاز اونا رو مثل سگ دنبال خودشون بکشن. براشون پارس کنه.
یه مشت دختر چادری رو امروز دیدم ,نه تنها نشانی از انسانیت توی وجودشون ندیدم بلکه …
نمیدونم چرا ,ولی امروز مقام زن به مقدار قابل توجهی در نظرم فرو ریخت. (میدونم ۴تا شاخ شکسته نماینده همه مردم نیستن, میدونم مردها اوضاعشون از زنها بدتر هست ولی …)
ادامه دارد
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی, شخصی نوشت, معرفی کتاب
مطلب به روز شد.
نیک آهنگ یه مطلب خوب دیگه داده :
دیروز، مراسم یادبود احمد بورقانی در دانشگاه تورنتو بود. یکی از مهمانان مراسم، محسن کدیور بود که از طریق ارتباط ویدیویی، چند دقیقهای حرف زد.
باید دوستان لطف کنند و پادکست مراسم را منتشر کنند تا بتوان به جزئیات پرداخت. اما من کلیت ماجرا را از نگاه خودم میگویم.
این را هم اضافه کنم که برای کدیور، احترام زیادی قائلم. کدیور به خاطر دفاع از عقایدش زجر زیادی کشیده است.
- کدیور مسائل جالبی را مطرح کرد، از جمله اینکه تنها گروهی که میتوانند در مقابل نظام اسلامی قد علم کنند، کسانی هستند که با مسائل دینی آشنایی کامل دارند. اما نگفت که همین گروه روشنفکر دینی وقتی بازی را باید بر اساس قاعده تحمیل شده نظام پیش ببرد، چقدر بخت پیروزی دارد؟
- کدیور خطیب خوبی است، اما اطمینان زیادی به او نخواهید داشت. یکی از حاضران در جمع، این مساله را طرح کرد که سخنان کدیور، آدم را یاد سخنان ‘خمینی’ در پاریس می اندازد، اما بعدش میدانیم چه شد. کدیور هم البته در پاسخ همین توجیه را کرد که بعدش آدم باید بهتر عمل کند، اما جوابش به دل من یکی و تعدادی از حاضران ننشست.
- کدیور در جایی، برای نشان دادن قدرت و اعتبار جنبش سبز، هاشمی رفسنجانی را جزو رهبران جنبش خواند. یکی از حاضران هم با بدجنسی این مساله را علم کرد و از کدیور پرسید از کی تاحالا آقای هاشمی از رهبران جنبش شده؟ کدیور باز مجبور شد حرفش را درست کند و توضیح دهد که نماز جمعه بعد از انتخابات هاشمی بسیار اثرگذار بوده، و ای کاش هاشمی به این طرف میپیوست.
- کدیور در سخنانش، عملا سکولارها را فاقد اعتبار دینداران طرفدار اصلاحات دانست، و به مجموعهای که خودش عضو آنست را دارای توانایی جذب منتقدین بیشتر از بقیه و تاثیرگذارتر دانست.
- وقتی از کدیور در باره اعدامهای سال ۶۷ سوال شد، مبنا را نگاه آیت الله منتظری به عنوان استادش دانست. من منتظر جواب معین خود او بودم. اینکه چند سال بعد از نظر آیتالله منتظری، به این شکل محدود و گنگ پاسخ بگوید، قطعا برای من ناکافی بود.
- من با تعدادی از بر و بچههای فعلی و جدا شده ‘جرس’ در ارتباطم. در باره کدیور میگویند که یک ‘ولی فقیه’ است برای خودش. سانسورش، اساس ایدئولوژیک دارد، نه بر پایه استاندارد رسانهای (نقل به مضمون). نگاهش به دموکراسی از فیلتر روشنفکری دینی مدل خودش میگذرد. موقع حرف زدن، هنوز آخوندی است. متکلم وحده. البته دارد یواش یواش میبیند که دنیا اندکی متفاوت است و باید اندکی هم بشنود.
اگر دیروز، به این خاطر که مراسم بزرگداشت بورقانی عزیز نبود، چند تا سوال آبدار و جانانه از کدیور پرسیده میشد که به سادگی در موضع دفاعی بیافتد، میشد بهتر ارزیابی کرد که تفاوت کدیور در موقعیتی که وارد دیالوگ شده با زمانی که فقط حرف میزند چیست؟
برداشت من از کل ماجرا این است که فردی چون کدیور، تنها در ساختاری بر مبنای تعاریف ‘رفرمیستهای دینی’ میتواند به قدرت برسد یا تعیین کننده باشد. پس برای عرضه آنچه دارد، فضا باید در موقعیت خاصی باشد. او در فضای مشخصی میتواند تنفس کند. این فضا، به نظر من، بوی ‘آخوندیسم’ میدهد. این فضا، بوی بدی میدهد. من از خدای تعریف شده آخوندها اندکی میترسم.
دلم میخواست کدیور عمامه را کنار میگذاشت، با دیدی روشنتر، لا اقل از دید من، به دنیا مینگریست و منت سر من و امثال من نمیگذاشت که ‘فقط ما هستیم که میتوانیم از پس نظام’ بر آییم، و خیال کند که چون چنین است، بقیه باید خود را براساس طول موج او و یارانش تنظیم کنند.
————————————————-
خوب این هم نظر خودم راجع به این قضیه :
عده ای از آدم ها همیشه فکر میکنن نقششون توی دنیا به عنوان یک مصلح باید شناخته بشه. به تنهایی اوضاع رو تحلیل و در جهت یافتن راهکار, تئوری پردازی میکنن .
بعد این تئوری تبدیل به بک گراند تغییر ناپذیر (یا سخت تغییر پذیر) ذهنی این افراد میشه. همیشه موقع بحث های منطقی با این افراد دچار مشکل میشیم . میدونی چرا ؟
چون این افراد به دلیل داشتن این بک گراند ذهنی حاضر به پذیرش و قبول واقعیت های مسلم نمیشن. اونها همیشه میگردن و آدم هایی با نگرش شبیه خودشون رو پیدا میکنن , با اونها بحث میکنن و همیشه هم به جواب میرسن ولی این افراد در برابر افکار مخالف همیشه موضع میگیرن, قصد دارن اندیشه اشون رو تحمیل کنن, روی افکارشون تعصب دارن و این تعصب جلوی فعالیت صحیح مغز رو میگیره. این افراد ممکنه که متوجه بشن دارن اشتباه میکنن ولی به خاطر این تعصب فکری حاضر به قبول این مسئله نمیشن., اونها فقط قصد دارن این مفهوم رو به مخاطبشون القا کنن که من درست میگم , من اون کسی هستم که شرایط رو درست درک کردم , من اون کسی هستم که میشه بهم اعتماد کرد و تو , اون کسی هستی که داره اشتباه میکنه.
حالا مشکل اساسی اینه که کدیور و امثال کدیور که همگی آخوند هستن یا حداقل ادعای مذهبی و دینی دارن مثل سروش و مهاجرانی همیشه متکلم های وحده خوبی هستن.میدونی چرا ؟ چون بهشون یاد دادن که همیشه حرف بزنن اما گوش ندن ببینن بقیه چی میگن.این افراد نمیخوان از تاریخ درس عبرت بگیرن, متاسفانه این افراد به دلیل جایگاه ساختگی و فرمایشی که بین مردم پیدا کردن ,خودشون رو نماینده کل این جامعه میبینن. این افراد اسم روشنفکر دینی رو روی خودشون میذارن اما اصلا متوجه نیستن که این دوکلمه روشنفکر و دینی به هیچ عنوان با هم سنخیتی ندارن. مثل دو کلمه جمهوری و اسلامی که همیشه مثل دوتا خط متنافر نه تنها به همدیگه نمیرسن بلکه از همدیگه دور هم میشن, این دو کلمه (روشنفکر و دینی)هم بدلیل عدم تطابق اصولشون با همدیگه جبراً از همدیگه دور میشن. هر روز که مفاهیم جدیدی نظیر حقوق بشر,حقوق زنان , آزادی و آزاد اندیشی و …. در جوامع بشری شکل میگیره میتونیم ضعف و ناکارآمدی مذهب رو در مواجهه با این مفاهیم درک کنیم. روشنفکر های دینی همیشه دنبال این بودن که برداشت و بیانی تازه از دین رو به مردم عرضه کنن اما نگاه نمیکنن که این دین اصولا قابلیت سازگاری با این مفاهیم جدید رو نداره , اصولا این مفاهیم وصله هایی نیست که بشه با سنجاق و چسب به دین چسبوند , اما این افراد به اصطلاح روشنفکر قصد دارن همچین کاری رو انجام بدن.
بزرگترین ضربه به جنبش های مردمی توسط همین افراد (روشنفکر دینی) وارد میشه. اینها نظرشون اینه که توی جامعه امروز ما ,اکثریت مردم جامعه دینی جدید با شیوه های نوینی میخوان , در صورتی که اصلا چنین چیزی نیست. اگر کسی رو که تاحالا آب نخورده از آب بترسونی و بهش القا کنی که تو آب نمیخوای و به جاش چای بدی طرف بخوره و مدام بهش بگی که تو این چای رو میخوای و این چای میتونه عطش تو رو سیراب کنه , خوب معلومه که اون آدم دنبال آب نمیره ! به همون درک سطحی که تو و امثال تو از چای بهش دادین بسنده میکنه , همه میدونیم که چای چیز بدی نیست , اما میدونیم که نمیتونه جایگزین آب باشه! دقیقا امروز هم همین مسئله هست , این روشنفکر ها و غیر روشنفکر های دینی دارن به مردم القا میکنن که شما به دین نیاز دارید , این مذهب دقیقا همون چیزیه که نیاز های شما رو پاسخ میده,شاید این دین از لحاظ اخلاقی چیز خوبی باشه و باعث اتحاد و همبستگی مردم بشه .
اما دریغ از این که بیایم به این مردم نشون بدیم چیزی که امروزه احتمالا میتونه راهکار باشه , یه جامعه برآمده از شعور و آگاهی مردم نسبت به همه امور هست, مردم ایران تا حالا طعم دموکراسی رو نچشیدن , درک درستی از آزادی ندارن , نمیدونن این آزادی همون آب هست , همیشه از حقوقشون محروم بودن , بندگان خدا حق دارن که فریب روشنفکر های دینی رو بخورن, شاید اصولا این روشنفکر ها آدم های خوبی باشن, ولی نمیتونن جامعه رو به سمت درست هدایت کنن. هیج کس در اینکه مهندس بازرگان آدم خوبی بود شک نداره ولی متاسفانه اون هم به اصطلاح روشنفکر دینی بود, راه به جایی نبرد (قبول دارم که کارشکنی هایی انجام شد ولی سیاست انباری از کارشکنی هاست و سیاستمدار کسی هست که بتونه بر این مشکلات غلبه کنه). من نمیتونم درک کنم که آدمی مثل سروش که یه روز در جریان انقلاب فرهنگی عامل بسته شدن دانشگاه ها میشه امروز بیاد از روشنفکری حرف بزنه (شاید سروش آدم متفکری باشه و باز هم شاید سروش امروز عقایدش عوض شده باشه اما تعارض مسلم انقلاب فرهنگی و روشنفکری بقدری بدیهی و روشن هست که من هیچ وقت حاضر نمیشم قبول کنم ۳۰ سال پیش سروش عقلش نرسید ! و امروز عوض شده. هر بچه ای با انقلاب فرهنگی مخالفه).
ما بزرگترین ضربه ها رو از همین به اصطلاح روشنفکر های دینی خوردیم چه قبل از انقلاب چه فردای انقلاب و چه امروز که بیش از ۳۰ سال از انقلاب گذشته.
نمیدونم تا کی قراره این افراد همیشه خودشون رو جلو بندازن ؟ تا کی قراره روی انصاف و حقیقت پا بذارن ؟ تا کی قراره ما تاوان اندیشه های پوسیده این افراد رو بدیم ؟ تا کی قراره اینها فکر کنن مصلح این مملکت هستن و کلید نجات و رهایی دست اونهاست ؟ تا کی قراره این مملکت دچار فضای “روحانیزه ” باشه ؟
بحث هنوز ادامه داره….
هرکسی این نوشته رو از امیر فرشاد ابراهیمی نخونه خره !
آخ !
که امشب دلم از همه چیز و همه کس گرفته , بدجوری این نا امیدی توی تنم داره وول میخوره . به نیک آهنگ و علیرضا و ابراهیم هم سر زدم ولی بعضی وقتا مُسکِن هم دیگه اثر نداره.
بدبختی ما پا توی هرکاری گذاشتیم , اون صنف و فعالیت از بیخ و بن نابود شد!
تازگیا (یک سال و نیم پیش تا حالا) از یکی خوشمون می اومد ,ولی طبق معمول این پیشه عشق و عاشقی هم به زمین خورد ! دلیلش هم خیلی ساده هست, چون من تو این کار سرک کشیدم.
شیطونه میگه حالا که من اینقدر مستعد زیر و رو کردن هستم یه دفتر باز کنم و زمینه فعالیتم رو بذارم “براندازی”.
مثلا برم سیاست مدار بشم ! البته نه از نوع اصلاح طلبش , بلکه از نوع اصولگراش !
شاید هم برم آیت الله بشم !
شاید هم رهبر شدم! خدا رو چه دیدی؟
چند وقته هوس کردم برم یه بشکه نفت بخرم , تا حالِ اقتصادِ جهانی رو سفت بگیرم ! فکر کنم اگه من یه بشکه نفت بخرم چاه های نفت خشک بشه !
کسی نمیخواد جایی رو درب و داغون کنه ؟ تعارف نکنیدا ! من در خدمتم.
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شبهاست که من
دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری
اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من
دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
از این همه در به دری
تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی
این انتهای طاقته
از این همه در به دری
دلم رسیده به جون من
به داد من نمیرسه, خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخ بهت هرچی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
نوشته شده در شخصی نوشت
