ترانه زیر سروده حامد مفتخر حسینی هست که واقعا مناسب حال و هوای این روزهای منه.
بعد از این ترانه شعر تولدی دیگر از فروغ رو مینویسم. نمیدونم چرا ولی الان حس میکنم باید این شعر فروغ رو بنویسم.
ترانه رو با توضیحات شاعر در زیر میارم :

خواب

چند شبی ست بعد از سالها خواب مادرم را می بینم. این ترانه را امشب به یاد او نوشتم. گیرم که من نوشتم ولی احتمالا او سروده باشد. بهتر است که در کلماتی که با رنگ قرمز مشخص شده اند، هجاهای کشیده یا بلند به صورت کشیده یا بلند خوانده شوند که شائبه ی ایراد وزنی از بین برود.

نشسته بودی گوشه ی اتاقم

کاغذای شعرمو تا می کردی

کتابارو می ذاشتی روی طاقچه

عکسای تازه مو نیگا می کردی

صدات پیچید میون خوابم:

((عین قدیما هنوزم شلخته س))

((ترو خدا کتاباشو نیگا کن ))

((پاشو پسر! خوابیدن چه وخته س؟))

دستاتو پاشیدی میون جونم

خونه پر از بال فرشته ها شد

رفتی نشستی گوشه ی اتاقم

اتاقم عین خونه ی خدا شد

اومدی دم گرفتی تنگ گوشم:

((چشاتو پشت خواب جا نذاری ))

((بلن شو و به آسمون نیگا کن))

((هنوز ته چشات یه چیزی داری ))

چشات دوباره رنگ رفتن گرفت

شونه ی خستگی هاتو تکوندی

یه لحظه برگشتی… مردد بودی…

با چادرت روی منو پوشوندی

رفتی واز خواب پریدم، انگار

اتاقم عین روز اولش شد

دور و برم ردی ازت ندیدم

نفهمیدم دلم دوباره چش شد

تندی دویدم طرف پنجره

بی اختیار پرده رو پس زدم

نیگام به آسمون ابری افتاد

که قطره قطره… چیکه چیکه… نم نم…

رفتی و هیچی مث چن لحظه پیش…

رفتی و هیچی مث بودن تو…

رفتی و حتی چادرت از اینجا…

رفتی و روز ازنو روزی از نو

رفتی و… گفتن نداره چی بگم؟…

تو که میدونی چی به روزم اومد…

رفتی و خوابم … چی بگم … زمین خورد

رفتی و از خواب پریدم چه بد!

——————————————————————————-

فروغ فرخزاد

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه …
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

برچسب‌ها:
نوشته شده در دوست نوشت, شخصی نوشت

نوشته شده توسط آدم ۲:۴۹ ب.ظ     |     نظرات (۰)

نوشتن پاسخ